سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : افتخار زاده )

278

كتاب سليم بن قيس الهلالي ( تاريخ سياسى صدر اسلام ) ( فارسى )

جمع حاضر است ، چرا گفت آنچه گفت ؟ اى عبد اللَّه ! تو را به خدا سوگند ! وقتى ما درآمديم پدرت به تو چه گفت ؟ عبد اللَّه گفت : حال كه مرا سوگند دادى ، او گفت اگر با اصلع « 1 » بنى هاشم ( على ) بيعت كنند آنان را به راه روشن راهبرى كند و كتاب خدا و سنّت پيامبرشان را در ميان‌شان جارى نمايد . سپس فرمود : اى پسر عمر ! آن وقت تو چه گفتى ؟ گفت : به او گفتم ؛ اى پدر ! چرا او را جانشين خود نمىكنى ؟ على فرمود : پاسخش به تو چه بود ؟ گفت : به من چيزى گفت كه آن را پنهان مىدارم ! فرمود : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم همهء آنچه را كه او به تو گفت و تو به او گفتى ، مرا خبر داد ! پسر عمر گفت : كى تو را خبر داد ؟ فرمود : در دوران زندگيش و بعد در شبى كه پدرت درگذشت ، حضرتش در خواب به من فرمود ، و هر كس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم را در خواب بيند گويى كه حضرتش را در بيدارى ديده است . پسر عمر گفت : چه چيز را به تو خبر داد ؟ فرمود : اى پسر عمر ! تو را سوگند مىدهم كه اگر حقيقت را به تو گفتم بايد اقرار كنى ! پسر عمر گفت : پس خاموش خواهم ماند ؟ ! فرمود : وقتى تو به او گفتى : چرا او را جانشين خود نمىكنى ، عمر به تو گفت : به خاطر آن نامه كه ميان خويش نوشته‌ايم و در « حجّة الوداع » ، كنار « كعبه » در آن پيمان بسته‌ايم . پسر عمر خاموش شد و گفت : تو را به حقيقت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم سوگند مىدهم كه دست از من بردار . سليم گويد : پسر عمر را در آن مجلس ديدم كه بغض گلويش را گرفته و اشك از چشمانش جارى شد . سپس على عليه السّلام به طلحه و زبير و ابن عوف و سعد رو كرد و فرمود : به خدا سوگند ! اگر آن پنج نفر بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم دروغ بسته‌اند ، ولايت و خلافت آنان بر شما روا نيست و اگر راست گفته‌اند ، روا نيست كه مرا با خود در شورا قرار دهيد زيرا

--> ( 1 ) - اصلع به كسى گويند كه موى جلوى سرش اندكى ريخته باشد .