سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : افتخار زاده )
249
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( تاريخ سياسى صدر اسلام ) ( فارسى )
چرا كه سفتى و سختى على را مىدانست . ابو بكر به قنفذ گفت : برگرد ، اگر بيرون آمد كه خوب و گر نه به خانهاش يورش بريد ، اگر پايدارى كرد ، خانهشان را بر سرشان به آتش كشيد . قنفذ ملعون رفت و با يارانش بدون اجازه به خانه يورش برد ، على به سوى شمشيرش شتافت ، مهاجمان كه بسيار بودند بر او پيشى گرفتند و بر وى غالب آمدند . برخىشان شمشير برگرفتند و بر او دست يافتند و او را در بر گرفتند و بر گردنش ريسمان انداختند . در كنار در خانه ، فاطمه ميان آنان و على حائل شد ، قنفذ ملعون با تازيانه بر او نواخت كه بر اثر همان ضربه درگذشت و بر بازوى آن حضرت كبودى تازيانه قنفذ مشهود بود ، خداى او و كسى كه وى را بر اين كار واداشت لعنت كند . سپس على را به زشتى و سختى كشان كشان نزد ابو بكر بردند . عمر با شمشير بالاى سر على ايستاده بود و خالد بن وليد ، ابو عبيدهء جرّاح ، سالم غلام ابو حذيفه ، معاذ بن جبل ، مغيرة بن شعبه ، اسيد بن حصين ، بشير بن سعد و ديگر مردم در حالى كه سلاح بر آنان بود ، پيرامون ابو بكر نشسته بودند . راوى گويد به سلمان گفتم : آيا واقعا بدون اجازه بر فاطمه وارد شدند ؟ گفت : به خدا سوگند ! آرى ! حضرتش نقاب بر چهره نداشت ، فرياد زد و با صداى بلند هم فرياد مىزد : اى واى پدر ! اى واى رسول خدا ، اى پدر ابو بكر و عمر پس از تو چه بد رفتار كردند در حالى كه هنوز چشمانت در گور باز است . ديدم كه ابو بكر و اطرافيانش مىگريستند و زار مىزدند . همهشان گريان بودند جز عمر و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه . عمر گفت : ما زنان و حرفشان را به هيچ مىگيريم . * راوى گويد : على را نزد ابو بكر بردند در حالى كه آن حضرت مىفرمود : به خدا سوگند اگر شمشيرم به دستم مىرسيد هر آينه مىدانستيد كه دستتان هرگز به من نمىرسيد ، به خدا سوگند خودم را در جهاد با شما سرزنش نمىكنم ، اگر تنها چهل ياور مىيافتم گروهتان را پراكنده مىساختم ، ولى خداى لعنت كند اقوامى را