السيد ابن طاووس ( مترجم : الطبسي )

17

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى )

( 1 ) ب : مروى است از شيخ علىّ بن عبد الصّمد كه نقل نموده از جدّ خود آن كه خبر داده به من ابو الحسن فقيه رحمه اللَّه كه حكايت كرد از براى ما سيّد و عالم ابو البركات علىّ بن حسين حسنى جوزى ، كه خبر داده ما را شيخ ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن موسى بن بابويه فقيه قمى قدّس اللَّه روحه ، از حسن بن محمّد بن سعيد كوفى كه حكايت نموده به ما فرات بن ابراهيم كه نقل نمود از براى ما جعفر بن محمّد بن بشرويه قطّان و او نقل نموده از محمّد بن ادريس بن سعيد انصارى كه خبر دادند ما را داود بن رشيد و وليد بن شجاع [ بن مروان « صح » ] و آن هر دو روايت نمودند از عاصم و او از عبد اللَّه بن سلمان فارسى ، از پدر خود سلمان كه فرمود : ده روز بعد از رحلت رسول خدا صلّى الله عليه و آله از خانهء خود بيرون آمدم پس به خدمت حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام پسر عمّ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رسيدم . فرمودند كه : اى سلمان از ما دورى نموده‌اى و به نزد ما نمىآيى ؟ سلمان گفت : اى حبيب من يا ابا الحسن ، از مثل شما شخصى چگونه دورى مىتوان نمود ؟ بلكه حزن و اندوه من از براى رحلت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مرا مانع بود و نگذارده كه در اين چند روز به خدمت رسم . پس امير المؤمنين عليه ( 2 ) السّلام فرمودند كه : اى سلمان برو به منزل فاطمه عليها السّلام كه بسيار مشتاق ديدن تو است و اراده دارد كه تحفه‌اى به تو دهد از تحفه‌اى كه از بهشت از براى او آمده . پس من گفتم يا على : از براى فاطمه بعد از رحلت رسول خدا از بهشت تحفه نيز مىآيد ؟ حضرت فرمودند : بلى ديروز تحفه‌اى آمده . پس سلمان گفت : به سرعت بسيار شتافتم و به دولتخانهء فاطمه دختر رسول خدا رسيدم ، آن حضرت را ديدم نشسته و پارچهء عبائى بر خود پيچيده كه اگر سر خود را مىپوشانيد پايهاى مباركش باز بود و اگر پايهاى مباركش را مىپوشانيد فرق مباركش ظاهر بود . پس چون نظر مباركش بر من افتاد سر و روى خود را پوشانيده ( 3 ) فرمودند كه : اى سلمان بعد از فوت پدرم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از ما دورى اختيار نموده‌اى ؟ در جواب گفتم : حاشا كه من از شما دورى جويم اى حبيبهء من ! حضرت فاطمه عليها السّلام فرمودند : خوش بنشين و متوجّه باش سخنى را كه به تو مىگويم . بعد از آن فرمودند : ديروز در همين موضع نشسته و در خانه را بسته بودم و با خود در فكر بودم كه بعد از رسول خدا وحى الهى از ما قطع گشته و فرشتگان از منزل ما منصرف شدند و در اين خيال بودم كه ديدم در خانه گشوده شد بدون آن كه شخصى او را بگشايد و سه نفر دختر داخل خانه شدند كه در حسن و جمال و نازكى بدن و تازگى صورت و خوش بوئى ايشان هيچ بيننده‌اى مثل ايشان را نديده ، چون ايشان را ديدم متوجّه گرديده مهربانى نمودم و گفتم قسم مىدهم شما را به پدرم كه بگوئيد از اهل مدينه‌ايد يا از اهل مكّه ؟ گفتند : اى دختر محمّد رسول خدا ما نه از اهل مدينه و نه از اهل مكه و نه از اهل روى زمينيم بلكه كنيزانيم از اهل حور عين از دار السّلام بهشت و پروردگار عالميان ما را به سوى تو اى دختر محمّد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرستاده است و ما بسيار مشتاق ديدار تو بوديم . پس پرسيدم از يكى از ايشان كه به گمانم بزرگتر بود ، نام تو چيست ؟ گفت : مقدوده گفتم از چه جهت نام تو را مقدوده گذاردند ؟ گفت : از براى آن كه من از جهت مقداد بن اسود كندى مصاحب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مخلوق شده‌ام . پس از ديگرى پرسيدم كه نام تو چيست ؟ گفت : ذرّه . گفتم چرا نام تو را ذرّه گذاشته‌اند و حال آن كه تو در نظر من بزرگى ؟ گفت : از براى آن كه من جهت ابو ذر غفارى مصاحب رسول خدا صلّى الله عليه و آله مخلوق گرديده‌ام . پس از سيوم پرسيدم كه نام تو چيست ؟ گفت : سلمى . گفتم : چرا تو را سلمى نام گذاردند ؟ گفت : من از جهت سلمان فارسى خادم پدر تو رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خلق شده‌ام . بعد از آن حضرت فاطمه عليها السّلام