أحمد أمين (مترجم:سيد غلامرضا سعيدى)
15
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى)
بر خود نهيب زدم ، گوهر سيادت را نذر قباد و جم نمىكنم و به سيّد ضياءالدين اطلاع دادم كه از شرفيابى معذورم ، و نرفتم . . . 3 . وقتى كتاب « خطر جهود براى ايران و جهان اسلام » را نوشتم و چاپ شد ، توسط ساواك تحت تعقيب قرار گرفتم ، « اسداللَّه علم » كه در مدرسهء « شوكتيه » بيرجند ، چند صباحى شاگرد من بود ، به سراغم آمد و از من خواست كه ديگر دربارهء خطر جهود ! حرفى نزنم و من به او گفتم : من انتظار داشتم كه در كشورم آزادانه بتوانم از خطراتى كه ما را تهديد مىكند ، سخن بگويم و اگر امير شوكتالملك بود ، شايد چنين شرطى به من پيشنهاد نمىكرد . و علم شرمسار شد و گفت : مشكلات ما را كه مىدانيد ؟ . . . 4 . در دورانى كه با مؤسسهء انتشاراتى « بعثت » با برادر گرامى و سخنور نامى ، جناب فخرالدين حجازى همكارى داشتم ، آقاى سعيدى كتاب « فرياد فلسطين » را داد كه چاپ شود البته در آن شرايط ، چاپ آن آسان نبود ، ولى بالاخره چاپ شد . . . مدتى گذشت و به خواست بعضى از ياران ، ترجمهء « 24 ساعت آخر زندگى جمال عبدالناصر ! » از استاد رسيد كه طبعاً من موافق آن نبودم . . . و معتقد بودم كه زندگى گذشته « ناصر » چه بود كه 24 ساعت آخرش چه باشد ؟ امّا كتاب چاپ شد و ما هم از مؤسسهء بعثت دور شديم . . . اين در سال 1350 بود . چند ماه بعد ، مطلع شدم كه ناشرى در قم مىخواهد اين كتاب را تجديد چاپ كند ، به آقاى سعيدى گفتم : « حيف است كه شما يك عمر با زورگويان مبارزه كنيد و آن وقت شرح حال ناصر را ترجمه و چاپ كنيد ؟ . . . » . گفت : « كارى است كه شده و بالاخره او هم شخصى بود و در مصر نقشى داشته است . . . » . گفتم :