جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
78
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)
را سير كرده و بيابانهاى پرپيچ و خم را با نواى نى و خوانندگى براى شترها به خاطر سوداگرى پايين آورده بودند . . . و سايبانى جز سايه درختان يك قرشى و پناهگاهى جز مكه ، شهر بتها و بتپرستىها كه در آن فقط درهم و دينار ، پول و ثروت ارج داشت و حكومت مىكرد ، نداشتند ! ناگهان در گوش آنان صدايى طنين انداخت كه وجودشان را لرزاند و رشتهء شهوتها و هوسهاى آنان را از هم پاشيد و دنيا را بر سر آنها فرو ريخت . آن صدا مىگفت : انسان ارزشى دارد ، برتر از آنچه شما مىشناسيد ، و عرب بيابانگرد و سرگردان ، رسالتى دارد غير از آنچه شما مىپنداريد . اين صدا ، صداى محمد بود . * * * دو قبيلهء « بنىاسد » و « بنى تميم » در مسير جاهلانهء زندگى خود ، با گمراهى و ضلالت ، بهسرعت پيش مىرفتند و دختران خود را همچنان زندهبهگور مىساختند و در اين كار جز پيروى از عادات و رسوم غلط و تبعيت از آنچه انسان جاهل گذشته انجام مىداد ، هدفى تعقيب نمىكردند و جز زهرخند بر آراستگى خلقت و زيبايى طبيعت و شورانگيزى هستى ، انگيزهء ديگرى نداشتند . به گوش آنها صدايى ملايم و سرشار از نسيم مهر و شوريدگى عشق و زندگى خورد كه مىگفت : اى بندگان خدا ! از زندهبهگورساختن دختران بپرهيزيد ! براى زنان نيز مانند مردان حقوقى است و كسى صاحب اختيار مرگ و زندگى ديگران نيست ، زندگى و مرگ تنها بهدست خداست . اين صدا ، صداى محمد بود . * * * اعراب ، هميشه در جنگ و ستيز با شمشيرهاى آخته بودند و با زبانهايى كه گويى