جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

33

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)

زنگ زد . گوشى را برداشتم . صمصام گفت : فرمودند بياييد ! رفتم . پس از اداى احترام ، گزارشى كه طى چهار صفحه بزرگ بود همه را به دقت خواند . گفت بسيار خوب است . كتاب و ترجمه هم كه ضميمه بود ، نگاهى به آنها انداخت و چند سطر از مقدمه را كه به عربى بود ، خواند . تا آن وقت نمىدانستم ، بعداً فهميدم تحصيلات دوره دوم متوسطه را در لبنان گذرانده و با عربى آشنايى دارد . بعد گفت : پهلوى خودت نگهش‌دار تا بعد دستور بدهم . نزديك يك بعدازظهر بود كه تلفن صدا كرد . باز هم صمصام بود . گفت : بياييد خدمتشان ! رفتم . مثل اين‌كه تازه از شرفيابى برگشته بود ، زيرا در يك كارتن آبى پرونده‌ها را زير و رو مىكرد كه پرونده آية اللَّه را پيدا كند . گفت : مرخصش كنيد . از او تعهد بگيريد كه در طول مدت ترجمه ، حق ندارد رونوشت به كسى بدهد . بعد از ترجمه كامل ، به شما خبر بدهد تا دستور بدهم چه بايد بكند . پرونده را من خودم نگه مىدارم ولى كتاب و ترجمه را ببريد به او تحويل بدهيد . به اتاق آمدم . تعهد را به همان صورت گرفتم و بردم به بختيار دادم كه روى پرونده بگذارد . آية اللَّه را سوار جيپ كرده و به در منزلش رساندم » . « 1 » * * * . . . من فتوكپى اين نوشته را ، همراه نامه‌اى خدمت استاد صدربلاغى فرستادم ، تا اگر مطلبى گفتنى باشد ، بنويسند و ما آن را در فصلنامه « تاريخ و فرهنگ معاصر » ، به عنوان « تصحيح تاريخ » منتشر سازيم ، ولى استاد بلاغى ، طى نامه‌اى به اين‌جانب چنين نوشت : به نام خدا دوست دانشمند بسيار عزيز و شريفم جناب حجةالاسلام و المسلمين آقاى

--> ( 1 ) . سرهنگ پژمان ، اسرار قتل و زندگى سپهبد تيمور بختيار ، چاپ دوم ، پاريس 1370 ، ص 52 - 59 .