جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

31

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)

بدون هيچ‌گونه حشو و زوايدى به او گفتم . جواب داد : در اختيار شما هستم . كتاب و ترجمه‌ها را جمع كردم و در كيفى گذاشتم و راه افتاديم . جيپ ارتشى را در يكى از كوچه‌هاى نزديك منزلش نگهداشته بودم . به‌اتفاق ، به طرف جيپ رفته هر دو سوار شديم و به طرف فرماندارى نظامى رانديم . به اتاقم هدايتش كردم . با اجازهء او پشت ميز قرار گرفتم . گفت : استغفراللَّه ! روحانى قدكوتاه ، لاغراندام ، با ريش فلفل نمكى ، چشمانى سياه ، عمامه‌اى سياه نشانه‌اى از خانواده سادات بر سر ، عبايى قهوه‌اى خوش رنگِ نايينى بر دوش و لباس و يقه پيراهن و جوراب همه تميز و مرتب بود . خيلى شمرده و با صرف لغات مؤدبانه‌اى صحبت مىكرد . به محض قرار گرفتن در پشت ميزم اظهار تأسف كردم كه اداره تعطيل است و آبدارخانه هم بسته كه دستور چاى بدهم . گفت : زياد به چاى آن هم از ساعات 5 ، 6 بعدازظهر به بعد علاقه‌مند نيستم ، ولى آيا مىتوانم سيگار بكشم ؟ من هم همان كلمه او را تكرار كردم : استغفراللَّه . اول به من تعارف كرد . گفتم : اصولًا نه چاى و نه قهوه مىخورم و نه سيگار مىكشم . گفت مىگويند : كشيدن سيگار آن هم كم ، براى رفع غم و غصه بىضرر نيست ! گفتم : هر دو زيان‌بخش است همان‌طور كه گفتيد هم سيگار و هم غم و غصه . ولى مگر شما غم و غصه‌اى هم داريد ؟ گفت : زندگى در اين جهان براى ما مشقت و رنج و غم و غصه است ، زندگى حقيقى و واقعى ما در آن دنياست . فهميدم از عرفاست ؟ ! سيگارش تمام شده بود و من هم آماده سؤال و جواب . . . پس از دو ساعت بازجويى دقيق ، حتى ترجمه آيات يا جملاتى كه هنوز ترجمه نكرده بود را براى من تشريح و در نهايت صداقت همه‌چيز را بيان داشت . حدود ساعت 11 شب بود كه كارم خاتمه پيدا كرد . اصولًا او را مىبايد به زندان مىبردم و تحويلش مىدادم و مراتب را هم تلفنى به سرتيپ تيمور بختيار گزارش مىدادم . اين كار را نكردم . تلفن را برداشتم و به منزل بختيار تلفن كردم . بختيار گوشى را برداشت و گفت : ها پژمان چه مىكنى ؟ جريان را به اطلاعش رساندم . نظرم را