جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
1641
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
روزى حجاج بر سر سفره نشسته بود و با عدهاى مشغول خوردن غذا بود . يكى از پاسبانهاى او ، يكى از پارچه بافان بصره را به همراه آورد و به حجاج گفت : خدا امير را حفظ كند . اين مرد ، نافرمانى مىكند . پارچهباف كه از ترس و ناراحتى به خود مىلرزيد به حجاج گفت : تو را به خدا قسم مىدهم كه خون مرا نريزى ، به خدا سوگند من تاكنون از حكومت وامى نگرفتهام و در جنگى شركت نكردهام . مرا از پشت دستگاه بافندگى آوردهاند . لحظهاى نگذشت كه حجاج دستور داد گردن پارچهباف را در حالى كه صورتش بر روى زمين ، براى سجده بر خاك افتاده بود ، زدند ! حجاج به خوردن غذا ادامه داد . . . اما همنشينان او از شدت ناراحتى از غذا خوردن صرفنظر كردند ، رنگ از رُخشان پريد و چشمهايشان خيره گرديده بود . حجاج نگاهى به آنان كرد و با عصبانيّت گفت : « چه شده كه دستها و صورتهايتان زرد شده و چشمهايتان از كشته شدن يك مرد خيره شده است ؟ شخص نافرمان ، صفاتى دارد كه زيان مىرساند . . . حاكم درباره او اختيار دارد . اگر خواست مىكشد و اگر خواست مىبخشد . » حجاج بدين منوال بر اين دو شهر حكومت كرد . هنگامى كه انقلاب « ابن جارود » عليه حجاج كه خود او باعث آن بود ، شكست خورد ، اكثر انقلابيون را پس از دستگيرى زندانى كرد و سرهاى آنها را از بدن جدا ساخت و پيش مهلب فرستاد ، تا به مردمى كه فكر مخالفت با وى را داشتند ، نشان بدهد تا بر ترس و وحشت آنها افزوده شود . حجاج هزاران نفر از مردان كوفه و بصره را آماده ساخت تا بدون