جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
1625
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
امام زينالعابدين ( ع ) ، بدون ترس از مرگ ، طوفانى همچون صاعقه بر سر بنىاميّه فرود آورد . فرزدق كه امام زينالعابدين ( ع ) و فرزندان ابيطالب را با قصيده خود ستود ، انگيزهاى جز علاقمندى و ارادت به آن خاندان نداشت و سود مادّى و پاداشى نمىخواست . داستان از اين قرار است كه هشام بن عبدالملك اموى ، در زمان پدر خويش به مكه رفت . وى در اطراف خانهء خدا طواف مىكرد ولى به علت ازدحام جمعيت و زيادى مردم نتوانست خود را به حجرالاسود برساند و مردم هم چون از بنىاميه نفرت داشتند ، راهى برايش بازنكردند . در همين هنگام امام زينالعابدين ( ع ) وارد مسجدالحرام شد و به گرد كعبه طواف نمود . هنگامى كه به حجرالاسود رسيد ، صفوف جمعيت براى آن حضرت شكافته شد و مردم به احترام و عظمتش سرها را پايين آوردند و امكان دادند كه دست حضرت به حجرالاسود برسد ! يكى از مردم شام به هشام بن عبدالملك ، جانشين عبدالملك بن مروان گفت : « اين مرد كيست كه چنين ارج و عظمتى در ميان مردم دارد ؟ » هشام بن عبدالملك با اين كه آن حضرت را كاملًا مىشناخت جرأت نكرد در مقابل مردم نامش را بر زبان آورد ، زيرا كه مىترسيد علاقهء مردم به آن حضرت بيشتر شود . هشام خود را به نادانى زد و گفت : « او را نمىشناسم ! » گفتهء هشام بن گوش فرزدق رسيد . بلافاصله گفت : « من او را مىشناسم ! » سپس بر جايگاه بلندى ايستاد . آتش روحش شعله كشيد و اشعار جاويدان خود را اينگونه آغاز كرد :