جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

122

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

فرزندان « قريش » دنيا و زندگى را تنها در ربودن درهم‌هاى ناچيز عرب باديه‌نشين و انباشتن آنها براى خود مىديدند . آنها ارزش‌هاى زندگى انسان را تا حد يك تجارت پرسود و سوداگرى و بهره‌گيرى روزافزون ، و كاروانى از كالاها كه پستىها و بلندىها را سير كرده و بيابان‌هاى پرپيچ و خم را با نواى نى و خوانندگى براى شترها - به‌خاطر سوداگرى - پائين آورده بودند . . . و سايبانى جز سايه درختان يك قرشى ! و پناهگاهى جز مكه ، شهر بت‌ها و بت‌پرستىها ، كه در آن فقط درهم و دينار ، پول و ثروت ارج داشت و حكومت مىكرد ، نداشتند ! ناگهان در گوش آنان صدايى طنين انداخت كه وجودشان را لرزاند و رشته شهوت‌ها و هوس‌هاى آنان را از هم پاشيد و دنيا را بر سر آنها فرو ريخت ! آن صدا مىگفت : انسان ارزشى دارد ، برتر از آنچه شما مىشناسيد ، و عرب بيابانگرد و سرگردان ، رسالتى دارد غير از آنچه شما مىپنداريد . اين صدا ، صداى محمد بود . * * * دو قبيله « بنىاسد » و « بنى تميم » در مسير جاهلانهء زندگى خود با گمراهى و ضلالت ، به‌سرعت پيش مىرفتند و دختران خود را همچنان زنده‌به‌گور مىساختند و در اين كار جز پيروى از عادات و رسوم غلط و تبعيت از آنچه انسان جاهل گذشته انجام مىداد هدفى را تعقيب نمىكردند و جز زهرخند بر آراستگى خلقت و زيبايى طبيعت و شورانگيزى هستى انگيزه ديگرى نداشتند . به گوش آنها صدايى ملايم و سرشار از نسيم مهر و شوريدگى عشق و زندگى خورد كه مىگفت :