سيد حسن آصف آگاه
207
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
[ در اين مرا ] ياورى نداده است ! 9 . كه از آن پس ، اورمزد با همه - آگاهى خويش بداند كه زرتشت را از اين سخن دشوارى رسيد . 10 . پس [ فرمود تا ] فروهرى 13 اشو دست زرتشت را گيرد . 11 . پس دادار اورمزد ، همه آگاهى خويش را ، به مانند سرشك [ و قطره ] آب ، بر دست زرتشت بداد . 12 . اسپيتمان را فرمان داد كه : اى زرتشت ، بستان [ و ] بيوبار [ و بنوش ] ! 13 . از آن پس ، چون آب را بيوبارد [ و بنوشد ] ، پس به واسطهء خرد همهآگاه ببيند ، كه اندر نيكويى شگفت [ آن خرد همهآگاه ] به زرتشت ارزانى شود ، 14 . پس چونان كه هفت شب و روز در خوشى زرتشت ببيند كه يك فروهر گويد كه : اى زرتشت ! [ اينك ] مردم آن زمان را [ كه ] در [ زمان ] بىمرگى تو [ خواهند زيست ] بينى [ و همهچيز را بينى ] چنانكه اورمزد [ آنان ] را داند ؛ چونان كه در هفت كشور زمين ، پس هر تنى [ از ] مردمان ، در منش [ و انديشه ] و گويش و كنش چه دارد ! 15 . پس برببيند كه بر چهارپايان و گاوان و گوسفندان چند موى است و [ هريك ] ، رگ و پى و استخوان چند دارد و بن درختان همگى ريشه بر زمين پس چند دارند و [ آنان را ريشه ] چند است ؛ [ چنانكه چون ] پاسخ را گويى ، دروغ شمارند و گمان برند كه به چه سرّ [ و چه رازى پاسخ را ] بربيند [ و بداند ؛ چنين باشد ] به هفت شبانروز . 16 . كه پس ، چون روز هفتم ، كه خرد همهآگاه از زرتشت جدا گشت ، پس از آن ، زرتشت چنان بيند [ و بينديشد ] كه [ همه را ] در خواب خويش بربينم ! 17 . پس هردو دست بر دهان بكرد و گفت كه : تا من خسبيدم ، كه [ اى كاش ] به پديسار 14 را برم [ و باز بياغازم ] از [ اينسان ] خواب خويش را ! 18 . دادار اورمزد از زرتشت پرسيد كه : چه ديدى ، اى زرتشت ، در اين خرد همهآگاه ؟ ! 19 . زرتشت اسپيتمان گفت كه : اى دادار ، [ اى ] 15 همانا همهآگاه نيك افزونى ! پس من [ چنين ] بينم كه اندر گيتى كه كسانى [ بودند ] كه آنان را [ چونان ] رايومندان [ و شكوهمندان ] به نظر مىآمد داشتن [ و پنداشتن ؛ و يا بودند كسانى ] كه اندر گيتى ، [ بر ] تن [ آنان ] بدى و بدنامى و ناآسودگى 16 رسيد ؛ پس اما اندر مينو ، روان ايشان [ هردو ] در دوزخ همانا بود . 20 . اى دادار ! دل من بس ترسيد ؛ چندانكه بار ديگر ، سخن ايشان ندارم و نگويم ! 21 . پس به [ آن خواب ، ] ديگر [ آن ] درخت كه بينم با هفت تاك [ و شاخه كه ] داشت ؛ يعنى كه آن شجرى هفت تاك [ و هفت شاخه ] همانا بود : كه يكى زرّين و دويم سيمين و سيم برنجين و چهارم رويين و پنجم مسين و ششم ارزيزين و هفتم آهن گميخته ، 17 همانا [ است ! ] . 18 22 . اى اورمزد همهآگاه [ بر ] مينوان و گيتيان ! كى [ و كدامين هنگام ] است [ هريك را ] زمانه ؟ كه بر تو پرسم ، مرا راست [ باز ] گوى !