سيد حسن آصف آگاه
190
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
و رستاخيز چگونه بود ؟ » . او پاسخ داد كه « چون آسمان را بىستون ، به مينويى ايستاده ، دور كرانه ، روشن و از گوهر خماهن 19 [ آفريدم ] ، و چون نيز زمين را آفريدم كه همه جهان مادّى را برد و او را برنگهدارندهاى مادى نيست ، و چون من خورشيد ، ماه و ستارگان را اندر فضا ، به تن روشن ، به پرواز آوردم و چون دانه را آفريدم كه اندر زمين بپراكنند ، باز رويد و به افزونى باز بود ، و چون نيز من اندر گياه رنگ آفريدم گونهگونه ، و چون نيز من اندر گياهان و ديگر چيز [ ها ] آتش دادم به ناسوختن ، و چون نيز من اندر زهدان مادر پسر ( - كودك ) آفريدم و نگهدارى كردم و جداجدا ، موى و پوست و ناخن و خون و پى و چشم و گوش و ديگر اندام بيافريدم ، و چون نيز من به آب پاى دادم كه بتازد ، و چون نيز من ابر را به مينويى آفريدم كه آن آب مادى را برد و آنجاى كه او را كام است بارد ، و چون نيز من واى را آفريدم كه آشكارا به نيروى باد ، به زيروزبر ، همانگونه كه كام [ او است ] ، وزد و به دست فراز نشايد گرفتن ؛ يكىيكى از ايشان را چون آفريد [ م ] ، بدان دشوارتر بود كه رستاخيز كردن ؛ چه مرا اندر رستاخيز يارى چون ايشان هست كه چون ايشان را آفريدم نبود . برنگر كه چون آن نبود ، آنگاه من [ آنان ] را بساختم ، آن را كه بود ، چرا بازنشايد ساختن ؟ زيرا بدان هنگام ، از مينوى زمين استخوان ، از آب خون ، از گياه موى و از باد جان را - همانگونه كه در آغاز آفرينش پذيرفتند - بخواهم » . نخست استخوان كيومرث برانگيخته شود ، سپس آن مشى و مشيانه ، و سپس آن ديگر كسان برانگيخته شود . [ به ] پنجاه و هفت سال ، سوشيانس مردهانگيزاند . همهء مردم برايستند . چه پرهيزگار ، چه دروند مردم ، هركس از آنجاى بازايستند كه ايشان را جان بشد ، يا نخست بر زمين افتادند . پس چون همه جهان مادى را تن [ به ] تن بازآرايد ، آنگاه بديشان شكل بدهند و آن روشنى را [ كه ] با خورشيد است ، نيمى به كيومرث و نيمى به ديگر مردم بدهند . سپس مردم مردم را بشناسند كه روان روان را و تن تن را بشناسد كه اين مرا است پدر ، اين مرا است برادر ، اين مرا است زن ، اين مرا است كدامين خويشاوند نزديكتر . پس ، انجمن ايستواستران بود ، آنجاى كه مردم بر اين زمين بايستند . اندر آن انجمن ، هركس نيككنشى و بدكنشى خويش را بينند . پرهيزگار در برابر دروند آنگونه پيدا بود كه گوسپند سپيد در برابر آنكه سياه است . اندر آن انجمن ، پرهيزگارى را كه اندر گيتى دروندى دوست بود ، آن دروند از آن پرهيزگار گله كند كه « چرا اندر گيتى از كنش نيكويى كه خود تو ورزيدى ، مرا آگاه نكردى ؟ » . اگر همانگونه [ باشد كه ] آن پرهيزگار او را نياگاهانيد [ ه باشد ] ، آنگاه او را بدان انجمن شرم بايد بردن . پس پرهيزگار را از دروند جدا كنند . پرهيزگار را به بهشت برند . دروند را به دوزخ بازافكنند .