سيد حسن آصف آگاه
173
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
سيه جامه دارند درويش و تنگ * جهان كرده از خويش بىنام و ننگ هر آنكس كه زايد به هنگامِ او * بود بتّرى در سرانجام او نيابى در آن مردمان يك هنر * مگر كينهوفتنه و شوروشر نه نانونمك را بُوَد حرمتى * نه پيرانِشان را بُوَد حشمتى مر آن را كه باشد دلش دينپژوه * ز دين دشمنان جانش آيد ستوه نه بينى در آن قوم راى و مراد * نباشد به گفتارشان اعتماد نه با دينپرستان بُوَد زوروتاب * نه با نيكمردان بود قدر و آب كه با اصل پاك است با دين پاك * همه نام او بفكنندش به خاك كسى كو بد آيين بود بىگمان * دروغ و محالش بُوَد بر زبان همه كار او نيك و بازار تيز * جهانى درافكنده در رستخيز گرفته همه روى گيتى نِسا 4 * ندارندش از خوردنىها جدا درآميخته جمله با يكدگر * وزين كار كس را نباشد خبر به ناكام هرجا كه پى برنهند * چو باشد نِسا زو چگونه جهند جز آزونياز و به جز خشموكين * نه بينى تو با خلقِ روى زمين به جز راه دوزخ نورزند هيچ * نه بينى كسى كو بود دين بسيج كسى را كه باشد به دين در هوا * بود سال و مه كار او بىنوا ندارند آزرم و مقدار او * بود پر خلل روز بازار او پس اين دينِ پاكيزه لاغر شود * همان مرد ديندار كمتر شود يَزِشهاى بَدْمَرد باشد روا * چو شد كار و كردارشان بىنوا بُوَد پر خلل كار آتشكده * صد آتش به يكجاى باز آمده نيابند هيزم ، نيابند بوى * ز دين دشمنانشان رسد گفت نه تيمار دارى نه اندُه خورى * نه پيدا مر آن بىسران را سرى بسى گنج و نعمت ز زير زمين * برآرند آن قوم ناپاك دين رَدانى كه در بوم ايران بوند * به فرمان ايشان گروگان بوند بُوَد جفت آن قوم بىاصل و بن * بسى دخت پاكيزه و پاكتن همان پور آزادگان و رَدان * بمانده غريوان به دست بدان به خدمت شبوروز بسته كمر * به پيش چنان قوم بيدادگر