سيد حسن آصف آگاه

162

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

36 . ايشان تازيان با اروميان و تركان اندر گميزند ( مخلوط شوند ) و كشور را به وشفند ( شلوغ كنند - تاراج كنند ) . 37 . و پس سپندارمذ ( فرشتهء موكل زمين ) 4 به اورمزد بانگ كند كه : « من اين بد و انائيه ( زيان ) را نتابم ، من زيروزبر شوم و اين مردم را زيروزبر كنم . آب و آتش را مردم بيازارند از بس موست ( آزار و شكنجه ) و بيدادى ايشان بدان كنند » . 38 . و پس مهر ( سروش مهر ) و خشم باهم به پد كفند ( برخورد كنند ) اندر آن پد كفتن ( تصادم ) دروجى كه وتينگان خوانند و به خداوندى جم بسته شد و به خداوندى بيوراسپ 5 از بند برست . 39 . بيوراسپ با آن دروج هم‌پرسه ( مشورت ) داشت ، و آن دروج را كار اين بود كه بر جوردايان ( حبوبات ) مىكاهيد ، و اگر آن دروج نبودى هركس جريبى بكشتى 400 جريب بگرفتى ، 40 . در سال 396 مهر ( سروش مهر ) آن دروج بزند ، و پس هركه جريبى بكارد 400 اندر انبار كند . و اندر آن هنگام سپندارمذ دهان باز كند بسا گوهر و ايوشوست ( ايوكشست - فلزات ) به پيدايى آورد . 41 . پس از كوست ( جانب ) نيمروز مردى برخيزد كه خداوندى ( پادشاهى ) خواهد و سپاه گوند ( جند - دلير ) آراسته دارد و شهرها به چيرگى گيرد ، و بسا خونريزى كند ، تا كار به كام خويش بباشد . 42 . و پس افدم ( آخر ) از دست دشمنان به زابلستان گريزد ، و به آن كوست ( خطه - سوى ) شود و از آن‌جا سپاه راسته بازگردد و از آن فراز مردم ايران‌شهر به نااميدى گران رسند و مهتر و كهتر به چاره‌خواهى رسند ، و پناه جان خويش نگرند . 43 . و پس از آن از نزديكى بار ( ساحل ) درياى پذشخوارگر مردى مهر ايزد را به بيند و مهر ايزد بسى راز نهان به آن مرد گويد . 44 . پيغام به پذشخوارگر شاه فرستد كه : « اين خداوندى كروكور چرا دارى ؟ و تو نيز خداوندى چنان كن چون آن‌كه پدران و نياكان تو و شما كردند » . 45 . به آن مرد گويد كه : « من اين خداوندى را چگونه شايم كردن كه مرا آن سپاه گوند ( جند - جرار ) و گنج و سپه سردار نيست ، چنان‌كه پدران و نياكان مرا بود ؟ » . 46 . آن پيامبر ( فرستاده ) گويد كه : « بياور ( يقين كن ) تا ترا گنج و خواسته از پدران و نياكان تو بيش سپارم » . او را از گنج بزرگ افراسياب بيشتر نمايد . 47 . چون گنج به دست آورد ، سپاه گوند زابل آرايد و به دشمنان شود . 48 . و چون دشمنان را آگاهى رسد ، ترك و تازى و ارومى به‌هم آيند كه « پذشخوارگر شاه را گيريم و آن گنج و خواسته از آن مرد بستانيم ! » . 49 . و پس آن مرد چون آن آگاهى شنود ، با بس سپاه گوند زابل ، به ميان ايران‌شهر آيد و با آن مردمان به آن دشت چنان‌كه تو گشتاسپ با خيونان سپيد ( هون‌هاى سفيد ) به سپيدرزور ( صحراى سفيد ) كردى ، با پذشخوارگر شاه كوشش ( ستيزه ) و كارزار فراز كند . 50 . و به نيروى