سيد حسن آصف آگاه

109

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

است و تك‌تك سر به كجا دارد . 10 . و چگونگى دارودرخت بديد ، كه چند ريشه گياهان در سپندارمذ ، زمين ، است كه چگونه رسته است ، چگونه آميخته است . 11 . شبانروز هفتم خرد همه آگاه را از زردشت بازستاند . 12 . زردشت پنداشت كه : « [ اين را ] در خواب خوش اورمزد آفريده ديدم [ و ] از خواب برنخاسته‌ام » . 13 . و هردو دست را برد و پيكر خويش را بازماليد ( لمس كرد ) : كه ديرزمان است خفته‌ام و از خواب خوش اورمزد آفريده برنخاستم . 14 . اورمزد به زردشت سپيتمان گفت كه : « در خواب خوش اورمزد آفريده چه ديدى ؟ » . 15 . زردشت گفت كه : « اى اورمزد ، مينوى افزونى ، دادار جهان مادى ! توانگر بسيار خواسته ديدم كه به تن ( - در گيتى ) بدنام و روان [ او ] لاغر و نزار و در دوزخ بود و مرا خوش نيامد . 16 . و درويش بىچيز بيچاره ديدم كه روان او در بهشت ، شاد [ بود ] و مرا خوش آمد . 17 . و توانگر بىفرزند ديدم و مرا خوش نيامد . 18 . و بينواى بسيار فرزند ديدم و مرا خوش آمد . 19 . و درختى ديدم كه هفت شاخه بر آن بود ، يكى زرين ، يكى سيمين ، يكى رويين و يكى برنجين ، يكى ارزيزين ، يكى پولادين ، يكى آهن برآميخته » . 12 20 . اورمزد گفت كه : « اى زردشت سپيتمان ! اين است آن‌چه از پيش گويم ( - پيشگويى من اين است ) . 21 . درخت يك ريشه‌اى كه ديدى ، آن گيتى است كه من اورمزد آفريدم . 22 . آن هفت شاخه كه ديدى ، آن هفت زمان است كه رسد . 23 . آن‌كه زرين است ، شاهى گشتاسپ شاه است كه من و تو [ براى ] دين ديدار كنيم ، گشتاسپ شاه دين بپذيرد و كالبد ديوان را بشكند و ديوان از آشكارى به گريز و نهاد روشى ايستند و اهريمن و ديوزادگان دوباره به تاريك‌ترين دوزخ تازند و پرهيز ( - نگهدارى ، مراقبت ) آب‌وآتش و گياه و سپندارمذ ، يعنى زمين ، آشكار شود . 24 . آن‌كه سيمين است ، پادشاهى اردشير كيانى است كه ، بهمن اسفندياران خوانده شود ، 13 كه ديو را از مردمان جدا كند و همه جهان را بپيرايد و دين را روا كند . 25 . [ و آن ] رويين ، پادشاهى اردشير آراستار و ويراستار ( - آراينده و سامان بخشنده ) جهان است و آن [ پادشاهى ] شاهپورشاه است كه جهان را ، كه من اورمزد آفريدم ، آرايد و در پايان جهان نجات را روا كند و نيكى پيدا شود . و آذرباد پيروز بخت راست ويراستار دين ، به‌وسيلهء روى ، كه پساخت ( - آزمايش ايزدى ) اين دين است ، با جداراهان ( - مخالفان ) پيكار كند و [ دين را ] دوباره به راستى آورد . 14 26 . آن‌كه برنجين است ، پادشاهى بلاش اشكانان شاه است كه جداراهى ( - اختلاف ) را كه بود ، از جهان ببرد و آن ترساى بدگر بددين ، نابود شود ، از جهان محو و ناپيدا شود . 27 . و آن‌كه ارزيرين است ، پادشاهى شاه بهرام گور است كه مينوى رامش را پديدار [ و ] پيدا كند و اهريمن با جادوان دوباره به تيرگى و تارى دوزخ تازند . 28 . آن [ كه ] پولادين است ، پادشاهى خسرو قبادان است كه مزدك بامدادان گجسته ،