على اصغر ظهيرى

83

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

گفتم : او مشغول آبيارى در نخلستان است و قرآن مىخواند . عمر گفت : اى عبداللّه ! آيا هنوز على ميل به خلافت دارد ؟ گفتم : آرى ! او مىگويد : رسول خدا مرا بر خلافت برگزيده است ، از پدرم هم سؤال كردم گفت : على راست مىگويد . عمر گفت : رسول خدا در بارهء او سخنانى داشت كه حجت را ثابت و عذرها را قطع مىكرد و رد انتظار فرصتى بود تا در بارهء او سخن بگويد . رسول خدا هنگام مريضى خواست نام او را تصريح كند ؛ امّا من از آن جلوگيرى كردم . اين سخن عمر اشاره به آن روايتى است كه « بخارى » و ديگران نقل كرده‌اند كه : وقتى رسول خدا فرمود : براى شما چيزى را بنويسم كه پس از من گمراه نشويد ، عمر بن خطاب گفت : انَّ رَسُولُ اللَّهِ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ ، حَسْبُنا كِتابَ اللَّهِ پيامبر را بيمارى غالب آمده و قرآن نزد شماست و همان شما را كافى است . « 1 » 3 . حسادت « ابوموسى اشعرى » مىگويد : با « عمر » به حج رفتم ، هنگام خروج از منزل با مغيرة بن شعبه برخورد كردم : از قصد من جويا شد ، گفتم : نزد عمر مىروم ، او نيز همراه من آمد ، در ميان راه حرف از خلافت عمر و كارهاى او به ميان آمد ، سپس سخن از ابوبكر شد ، به مغيره گفتم : ابوبكر خلافتِ عمر را محكم و استوار نمود . مغيره گفت : همين طور است اگر چه گروهى از خلافت عمر خشنود نيستند . گفتم : چه كسى از عمر ناخشنود است ؟ گفت : گويا تو از قريش و حسادت آنها بى خبرى ؟ ! سوگند به خدا ! اگر حسد با به حساب آوريم ، نه قسمت در قريش و يك دهم آن در ميان ديگران تقسيم شده است .

--> ( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد : ج 12 ، ص 20 به نقل از قصه مدينه : نظرى منفرد ، ص 129 .