على اصغر ظهيرى

69

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

كرد : يا اميرمؤمنا شوهرم به من ستم كرده و سوگند خورده كه مرا كتك بزند ، به دادم برسيد و كمكم كنيد . آن حضرت با او همراه شد و زير لب زمزمه مىكرد : به خدا قسم ! حق مظلوم را خواهم گرفت . سپس از آن زن پرسيد : خانه‌ات كجاست ؟ . . . . امام هنگامى كه به منزل وى رسيد در زد ، جوانى با تن پوش رنگارنگ بيرون آمد ، امام عليه السلام بر وى سلام كرد ، آنگاه با احترام و ملايمت به جوان فرمود : از خدا بترس ! چرا همسرت را ترسانده و از منزل بيرون كرده‌اى ؟ او با عصبانيّت فرياد زد : اين ماجرا به تو مربوط نيست . حالا كه تو را آورده او را آتش خواهم زد . غرور و خود خواهى و خشم در وجود جوان شعله كشيد و جلوى چشمان حقيقت بين او را گرفته بود ، امام احساس كرد كه منطق و موعظه بر حال او تاثيرى ندارد . به همين جهت شمشير كشيد و با صلابت تمام به جوان گفت : من تو را به آرامى امر به معروف و نهى از منكر مىكنم اما تو از صفات زشت و رفتار ناپسند خود دست بر نمىدارى ! توبه كن و گرنه تو را به شدّت مجازات مىكنم . صداى بلند امام به گوش همسايه‌ها رسيد و مردم در آن حوالى جمع شدند و به احترام حضرت سر تعظيم فرود آوردند جوان عصبانى كه تا آن لحظه على عليه السلام را نمىشناخت به خود آمد و متوجه شد كه به چه شخصيّت عظيمى جسارت كرده است از خواب غفلت بيدار شد و ترس تمام وجودش را گرفت ، او در حالى كه خود را به پاى حضرت انداخته بود عرضه داشت : اى اميرمؤمنا ! من خطا كردم مرا ببخش ! ديگر همسرم را اذيّت نمىكنم و او را با احترام تمام خشنود خواهم ساخت . امام عليه السلام جوان را بخشيد و به زن نيز توصيه كرد كه با اعمال و رفتار ناشايست موجبات خشم همسرش را فراهم نياورد . « 1 »

--> ( 1 ) - الاختصاص : ص 157 .