على اصغر ظهيرى

404

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

در آنجا نيز چلّه گرفت و به رياضت نفس مشغول شد . روز سى هفتم بود كه به او گفتند : الان حضرت در مغازهء پير مردى كه در بازار آهنگرها است نشسته‌اند ، اكنون برخيز و به خدمت حضرت مشرّف شو . از جا برخاست و با اشتياق حركت كرد تا به مغازهء پيرمرد رسيد ، ديد حضرت آنجا نشسته‌اند و با پير مرد گرم گفتگو هستند . همين كه سلام كرد حضرت پاسخ داد و اشاره كرد كه سكوت كن . در اين حال پير زنى ناتوان و خميده عصا به دست قفلى را نشان داد و گفت : اگر ممكن است براى رضاى خدا اين قفل را به مبلغ سه شاهى از من بخريد . پير مرد قفل را گرفت و نگاه كرد ، ديد بى عيب است ، گفت : خواهرم ! اين قفل هشت شاهى مىارزد ، زيرا پول كليد آن بيش از دو شاهى نيست ، شما اگر دو شاهى به من بدهيد من كليد اين قفل را مىسازم و ده شاهى قيمت آن خواهد بود . پير زن گفت : نه ، اين قفل را سه شاهى بخريد من شما را دعا مىكنم . پير مرد با كمال سادگى گفت : خواهرم ! تو مسلمانى من هم مسلمانم ، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم ، و حق كسى را ضايع كنم ، اين قفل اكنون هشت شاهى ارزش دارد من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهى مىخرم ، زيرا در اين معامله بيش از يك شاهى استفاده بردن بى انصافى است و چون من كاسب هستم و بايد نفعى ببرم ، يك شاهى ارزان‌تر مىخرم . شايد پير زن باور نمىكرد كه اين مرد درست مىگويد ، ناراحت شد و با خود گفت : من خودم مىگويم هيچ كس حاضر نشده است حتى به اين مبلغ قفل را بخرد . . پير مرد هفت شاهى به آن زن داد و قفل را خريد ، همين كه پير زن رفت ، حضرت به من فرمودند : آقاى عزيز ! ديدى اين منظره را ؟ اين طور شويد تا ما به سراغ شما بياييم ، چلّه نشينى و رياضت لازم نيست ، به جفر متوسّل شدن سودى ندارد .