على اصغر ظهيرى
373
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
احمدبن عبيدالله مىگويد : روزى من بالاى سر پدرم ايستاده بودم ، آن روز پدرم براى ديدار با مردم نشسته بود ، يكى از نگهبانان وارد شد و گفت : ابنالرّضا در بيرون در ايستاده است . پدرم با صداى بلند گفت : اجازه دهيد او وارد شود . همين كه حضرت وارد شد و چشم پدر به او خورد از جاى برخاست و چند قدم به سوى او رفت ، كارى كه نديده بودم با كسى حتى اميران انجام دهد . چند قدم به سوى او رفت آنگاه دست به گردنش انداخت و صورت و پيشانى او را بوسيد ، آنگاه دستش را گرفت و در جاى خود نشاند و خود روبروى او نشست . هنگامى كه با او سخن مىگفت نامش را با كُنيه مىبرد كه نشان از احترام است و مرتّب مىگفت : پدر و مادرم به فدايت . . . . شب وقتى نزد پدرم رفتم از وى پرسيدم : پدر مگر آن شخص كه بود كه امروز آن همه او را مورد احترام قرار دادى ؟ او كه بود كه حتى پدر و مادرت را فداى او مىكردى ؟ گفت : او ابن الرضا ، امام رافضيان بود ؛ آن گاه ساكت شد و چند لحظه بعد سكوتش را شكست و گفت : فرزندم ! اگر روزى خلافت از دست بنى عباس بيرون رود ، در ميان بنىهاشم كسى جز او شايستگى تصدى آن را ندارد . او به خاطر فضل و صيانت نفس ، زهد ، عبادت و اخلاق نيكو سزاوار مقام خلافت است . اگر پدر او را ديده بودى مردى بزگوار ، عاقل ، نيكوكار ، و فاضل بود . با شنيدن اين سخنان آتش خشم سرتاسر وجودم را فرا گرفت ، در عين حال حس كنجكاويم براى شناختن او بر انگيخته شد . بنابراين از هركس از بنى هاشم ، منشيان ، قضات ، فقها ، حتى مردم عادى كه در بارهاش مىپرسيدم او را در نزد آنان در نهايت جلالت و بزرگوارى و مقدم بر ساير افراد اهل بيتش مىيافتم . از آن پس عظمت و جلالتش نزد من بيشتر شد چرا كه دوست و دشمن از او به نيكى ياد