على اصغر ظهيرى

27

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

كنار اسم مولايم امام زمان عليه السلام قرار داد مگر من كيستم ؟ ! ! . « 1 » 3 . خسرو پرويز از شاهان بزرگ ساسانى بود كه در دريايى از غرو و تكبّر غوطه مىخورد ، روزى به همسرش « شيرين » گفت : پادشاهى خوب است اگر دائمى باشد . شيرين پاسخ عبرت‌آموزى به او داد ، به او گفت : اگر دائم بود به تو نمىرسيد . عمرت چو دو صد بود چو سيصد چو هزار * زين كهنه سرا برون برندت ناچار گر پادشهى و گر گداى بازار * اين هر دو به يك نرخ بود آخر كار اى كرده شراب حبّ دنيا مستت * غافل منشين كه چرخ سازد پستت مغرور جهان مشو كه چون رنگ حنا * بيش از دو سه روزى نبود در دستت ولى غرور و تكبّر نگذاشت كه خسرو پرويز عبرت بگيرد ، وقتى نامهء رسول خدا صلى الله عليه و آله به او رسيد كه حضرت در آن نامه او را به اسلام دعوت نموده بود گفت : عجبا ! اين شخص ( رسول خدا ) نام خود را بر نام من مقدّم داشته ؟ همان لحظه نامهء را پاره كرد و مشتى خاك به نامه رسان داد و گفت : اين خاك را ببر و به دهان نامه دهنده بريز ! ! نامه رسان خاك را نزد پيامبر آورد ، حضرت اين كار را به فال نيك گرفت و به ياران خود فرمود : خسرو پرويز با دست خود خاك ايران را در اختيار اسلام گذاشت و چون نامه را پاره كرد به زودى سلطنتش فرو پاشيده و پاره پاره مىشود . همانگونه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داده بود ، چندان نگذشت كه او به دست پسرش « شيرويه » كشته شد و پس از مدّتى كشور ايران در تحت پرچم اسلام در آمد و شاهان طاغوتى ساسانى تار و مار شده و تخت و تاجشان فرو پاشيد . از نخوت و غرور خسرو پرويز اين كه به نامه رسان گفت : عَجَزَ صاحِبُكُمْ انْ يَكْتُبَ الَىَّ الَّا فِى كُراعٍ صاحب شما آنقدر ضعيف است كه در گوشهء چيزى پست براى من

--> ( 1 ) - / داستان دوستان : ج 5 ، ص 108 .