على اصغر ظهيرى
259
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
و پايكوبى مىپرداخت . ابو بصير مىگويد : من بارها به او تذكر دادم كه اين راه و رسم زندگى نيست ، چرا دست از حرام بر نمىدارى ؟ اما او زير بار نمىرفت و مىگفت اين نوع زندگى را دوست دارم . سرانجام روزى به عنوان امر به معروف نزد او رفتم و با او سخن گفتم ، او گفت : انِّى رجلٌ مُبتلى و انت رجلٌ معافى ، فَلَو عَرَّفْتَنِى لِصاحبِكَ رَجَوْتُ انْ يَسْتَنْنقِذنىَ اللّهُ بَكَ « من مردى گرفتارم و تو مردى آزاد هستى اگر مرا نزد مولايت امام صادق عليه السلام ياد كنى اميد دارم كه خداى متعال بوسيله تو مرا نجات دهد . » ابوبصير مىگويد : وقتى نزد امام صادق عليه السلام رفتم از او ياد كردم و گفتهاش را به حضرت انتقال دادم ، حضرت فرمود : وقتى به كوفه باز گشتى او نزد تو مىآيد به او بگو : يَقولُ جعفرُبنُ محمَّدٍ : دَعْ ما انت عليه اضْمِنُ لَكَ الْجنّةَ « جعفربن محمد مىگويد : دست از كارهايت بردار ، من بهشت را برايت ضمانت مىكنم . » ابوبصير مىگويد : من پيغام حضرت رابه او رساندم و او نيز از جميع كارهاى ناشايستى كه داشت دست كشيد . مدّتى گذشت تا بيمار شد ، در بستر بيمارى بود كه من به عيادتش رفتم ، ديدم در حال احتضار است ، همين كه مرا ديد گفت : يا ابا بَصِير ! قَد وَفى صاحِبُكَ لَنا « اى ابابصير ! مولايت ( امام صادق عليه السلام ) به وعدهاش وفا كرد . » ابوبصير مىگويد : مشرف محضر حضرت شدم ، همين كه مرا ديد فرمود : قَد وَفَينا لِصاحِبِكَ « ما به وعدهاى كه داده بوديم وفا كرديم . » « 1 » باز خواست از نعمت در قيامت « حنان بن سدير » از پدرش روايت كرده است كه گفت : روزى در محضر امام صادق عليه السلام بودم ، غذايى خوردم كه تا آن زمان چنين غذايى نخورده بودم . حضرت
--> ( 1 ) - / كافى : ج 1 ، ص 474 ، حديث 5 .