على اصغر ظهيرى
190
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
حبيب بن مظاهر را بر گردن اسب خود آويزان كرد و بسوى كوفه آمد و به طرف قصر عبيداللَّه بن زياد شتافت . فرزند حبيب كه « قاسم » نام داشت سر پدر خود را مشاهده نمود و به دنبال آن مرد تميمى به راه افتاد . آن مرد پرسيد ! چرا دنبال من مىآيى و مرا رها نمىكنى ؟ قاسم گفت : اين سر پدر من است ، آن را به من ده تا دفن كنم . گفت : امير به اين امر راضى نمىشود و من مىخواهم جايزه بگيرم . قاسم گفت : خدا تو را به خاطر اين حادثه بدترين پاداش خواهد داد و شروع به گريستن نمود و از او جدا شد . پس از گذشت مدت زيادى قاسم فرزند حبيب بن مظاهر وارد سپاه « مصعب بن زبير » شد و قاتل پدر خود را هنگام ظهر در حالى كه در خيمهاش خوابيده بود به قتل رساند . « 1 » نماز و اهتمام به آن هنگام ظهر روز عاشورا فرا رسيد « ابو ثمامهء صائدى » خطاب به امام عليه السلام عرض كرد : دشمن به ما نزديك شده است ، به خدا قسم كه من بايد پيش از شما كشته شوم و دوست دارم خدا را در حالى ملاقات كنم كه با تو نماز خوانده باشم . امام عليه السلام سر به آسمان بلند كرد و فرمود : نماز را به ياد آوردى ، خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد . آنگاه امام عليه السلام ، زهير بن قين و سعد بن عبداللَّه را گفت تا در جلوى آن حضرت بايستند تا او نماز ظهر را اقامه نمايد . پس امام عليه السلام با نيمى از اصحاب خود نماز خوف را بجاى آوردند . « 2 » « سعد بن عبداللَّه » جلوى امام ايستاد و خود را سپر نمود تا امام عليه السلام نماز بخواند .
--> ( 1 ) - ابصار العين ، ص 59 . ( 2 ) - بحار الانوار ، ج 45 ، ص 21 .