على اصغر ظهيرى
130
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
اندوهى ؟ هرگز خاموش شدنى نيست . . . مادر ! وقتى جدّمان را ملاقات كردى سلام ما را بر او برسان و به او بگو ما بعد از تو در دنيا يتيم مانديم » . اميرمؤمنا فرمود : خدا را گواه مىگيرم كه فاطمه نالهاى جانكاه كشيد و دستهاى خود را دراز كرد و فرزندانش را به سينه چسباند ، آنگاه هاتفى از آسمان ندا داد : على ! حسن و حسين را از سينهء مادر جدا كن ، به خدا سوگند فرشتگان از اين حالت به گريه افتادند . « 1 » قصد تعرض به قبر فاطمه عليها السلام فرداى آن شبى كه دختر رسول خدا را دفن كردند ، اميرمؤمنا عليه السلام در خانه نشسته بود كه ناگهان يكى از كنيزها سراسيمه وارد خانه شد و گفت : يا على ! چه نشستهاى ؟ مردم به قبرستان ريختهاند و قصد دارند قبر فاطمه را نبش كنند . اميرمؤمنا عليه السلام چون از اين ماجرا باخبر شد ، خشمگين از خانه خارج شد ، آنچنان خشمگين بود كه چشمانش سرخ شده و رگهاى گردنش پر از خون شده بود و قباى زردى بر تن داشت ، كه اين قبا را هنگام ناگواريها مىپوشيد . حضرت وارد قبرستان شد . مردم گفتند : اين على بن ابيطالب است كه مىآيد ، در حالى كه سوگند ياد كرد كه اگر يك سنگ از اين قبرها جابه جا شود تمام شماها را خواهم كشت . در اين هنگام عمر ، با جمعى از اصحابش با على عليه السلام رو برو گشت ، پس عمر گفت : اى ابوالحسن ! اين چه كارى است كه انجام دادهاى ؟ سوگند ! به خدا قطعاً قبر زهرا را نبش مىكنيم و بر او نماز مىخوانيم . اميرمؤمنا دست بر دامن او زد و او را به زمين كشيد و عمر بر زمين افتاد ، آنگاه فرمود : « اى پسر سوداى حبشيّه ! من از حقّ خود گذشتم از بيم آنكه مردم از دين خارج نگردند ؛ امّا در مورد نبش قبر فاطمه ، سوگند به خدايى كه جانم در اختيار
--> ( 1 ) - جلاءالعيون ، مجلسى ، ص 277 .