على اصغر ظهيرى

99

قصص الحسين (ع) (فارسى)

برسان و در آن قبر دفن كن . آن مرد امام عليه السل را به بيرون برد و در محلى مشغول كندن قبرى شد . حضرت به نماز ايستاد ، پس از نماز و آماده شدن قبر همين كه آن جلّاد قصد كشتن امام عليه السل را نمود دستى در فضا پيدا شد و چنان به صورت او زد كه فريادش بلند شد و در دم جان داد « خالد » پسر يزيد وقتى صحنه را چنين ديد با شتاب نزد پدر ملعونش رفت و ماجرا را بازگو كرد ، يزيد دستور داد كه او را در همان قبرى كه براى امام سجاد عليه السل كنده بود به خاك سپردند و متعرض امام عليه السل نشوند . هم اكنون محل حبس امام عليه السل در آن بوستان مسجدى شده كه ياد آور ماجراى فوق است . « 1 » روشن‌دلِ نابينا واقعهء تلخ و دردناك عاشورا به پايان رسيده بود . قواى اهريمنى « يزيد » به فرمان حكمران عراق « عبيداللَّه بن زياد » و فرماندهى « ابن سعد » با نهايت قساوت و بى رحمى ، فرزندان پيغمبر را در كنار فرات بالب تشنه سر بريدند تا راه براى خودكامگى جنايتكاران هموار گردد . سرهاى بريده را به نيزه‌ها زدند و همراه دختران رسول خدا به

--> ( 1 ) - مناقب ، ج 4 ، ص 173 .