على اصغر ظهيرى

83

قصص الحسين (ع) (فارسى)

آنگاه دست خود را پر از خون نمود و بر صورت و محاسن خود كشيد و سپس مشتى از خون را به آسمان پاشيد كه قطره‌اى از آن به زمين باز نگشت ، فرمود : مىخواهم همين گونه باشم تا جدم رسول خدا صلّىاللَّه عليه و آله را زيارت كنم ، و بگويم : اى رسول خدا ! اين گروه مرا كشتند . « 1 » برادران عاقبت به خير « سعد » و « ابو الحتوف » دو فرزند حارث بن سلمه انصارى هستند . اين دو برادر همراه سپاه « عمربن سعد » براى جنگ با امام حسين عليه السل كوفه رابه قصد كربلا ترك كردند . در روز عاشورا ، پس از شهادت اصحاب امام حسين عليه السل ناگهان شنيدند امام استغاثه مىكند و مىفرمايد : هَلْ مِن ناصر ينصرنى ؟ آيا ياورى هست تا مرا يارى كند ؟ گويى اين ندا جرقه‌اى بود بر قلب اين دو برادر ، پس آنها كه تا آن وقت از لشكريان عمر بن سعد بودند با يكديگر گفتند : ما معتقديم فرمانى جز فرمان خدا نيست و نبايد از كسى كه پيروى از خدا نمىكند اطاعت كرد . اين پسر پيامبر است كه ما فرداى قيامت چشم به شفاعتش دوخته‌ايم ، چگونه به نداى او پاسخ ندهيم و او را تنها در ميان جمعى از اهل و عيال بى سرپرست بگذاريم . . .

--> ( 1 ) - بحار الانوار ، ج 45 ، ص 53 .