على اصغر ظهيرى

48

قصص الحسين (ع) (فارسى)

صف مبارزان با ما قرار مگير كه به هلاكت خواهى رسيد . عبيداللَّه گفت : به خواست خداوند قول مىدهم اين يكى را انجام دهم ! سپس امام حسين‌عليه‌السّلام برخاست ، و به ميان كاروان خود بازگشت . « 1 » سپاه حر راه را بر امام عليه السلام بستند « حر بن يزيد رياحى » سر راه امام‌عليه‌السلام را گرفت و گفت من مأمورم و معذور و نمىتوانم به شما اجازه حركت دهم . امام عليه السل خطاب به او فرمود : مادرت به عزايت بنشيند ! از ما چه مىخواهى ؟ حرّ گفت : هر كس جز شما نام مادر مرا بر زبان جارى مىكرد ، البتّه متعرض مادرش مىشدم ، اما چه كنم كه مادر شما فاطمه است و در حق او به غير از تكريم و تعظيم نمىتوانم سخنى بر زبان‌برانم . حضرت فرمود : حرفت چيست ؟ حرّ گفت : مىخواهم تو را به نزد پسر زياد ببرم . حضرت فرمود : هرگز به حرف تو گوش نمىدهم . حر گفت : منهم دست از تو بر نمىدارم . سرانجام حرّ ، به امام‌عليه‌السلام عرض كرد : من دستور جنگ با تو را ندارم ، حال كه به كوفه نمىآيى به راه ديگرى غير از راه مدينه

--> ( 1 ) - نفس المهموم : حاج شيخ عباس قمى ، ص 225 و بحارالانوار ، ج 44 ، ص 379 ، حديث 2 .