على اصغر ظهيرى
40
قصص الحسين (ع) (فارسى)
طالب اويند و از خاندان اموى بيزارند . « 1 » نامه مزبور را كه مسلم تهيه كرد بوسيلهء « قيس بن مسهّر » و « عابس بن ابىشبيب » به امام عليه السل رسيد . « 2 » « عبيداللَّه بن زياد » در حالى كه صورتش را پوشانده بود با گروهى از حاميشانش كه نام آنها در تاريخ ذكر شده است وارد كوفه شدند . عبداللَّه در راه بود كه زنى صدا زد : به خداى كعبه قسم ! اين پسر پيامبر است ، مردم فريب خورده و از شوق فرياد زدند كه ما جمعيتى افزون بر چهل هزار نفر با تو خواهيم بود . « 3 » مردم وقتى به خود آمدند كه « ابن زياد » صورت خود را نمايان كرد و خطاب به آنها گفت من عبيداللَّه بن زياد هستم . مردم چنان غافلگير شده بودند كه همه روى هم ريختند و گروهى زير دست و پا لگدمال شدند و سرانجام ابن زياد وارد دارالاماره شد . « 4 » خلاصه با ورود عبيداللَّه و خواندن خطبهاى در فرداى آن روز ، مأموران خود را براى يافتن مسلم بن عقيل بسيج كردند .
--> ( 1 ) - بحارالانوار ، ج 44 ، ص 336 . ( 2 ) - مثيرالاحزان ، ص 32 . ( 3 ) - قصهء كربلا ، ص 102 . ( 4 ) - بحارالانوار ، ج 44 ، ص 340 .