على اصغر ظهيرى
37
قصص الحسين (ع) (فارسى)
يا ابَتا لِمَ اسْتَرْجَعْتَ ؟ پدر جان ! چرا « انَّاللَّه وَ انَّا الَيْهِ راجِعُون » گفتى ؟ امام فرمود : در عالم خواب ، صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت : « الْقَوْمُ يَسيرُونَ وَالْمَوْتُ تَسيرُ بِهِمْ » ؛ يعنى : اين قافله در حركت است و مرگ است كه اين قافله را حركت مىدهد . هم اكنون ما به سوى سرنوشت قطعى مرگ مىرويم . على اكبر عرض كرد : أَلَسنا عَلَى الْحَقّ ؟ مگر نه اين است كه ما بر حقّيم ؟ فرمود : چرا فرزندم . عرض كرد : پس وقتى اين گونه است ، ما به سوى هر سرنوشتى مىرويم ، خواه مرگ باشد يا حيات ، تفاوتى نمىكند . مهم اين است كه ما روى جادهء حق قدم مىزنيم . به قدرى ابا عبداللَّه عليه السّلام از اين سخن به وجد آمد و مسرور شد كه فرمود : من قادر نيستم پاداشى را كه شايستهء پسرى چون تو باشد بدهم . از خدا مىخواهم : خدايا ! تو آن پاداشى را كه شايستهء اين فرزند است به جاى من عطا فرما . « 1 » در روايات و كتب معتبرهء زيادى وارد شده است كه اين فرزند امام حسين عليهالسّلام شباهت زيادى به رسول اكرمصلّىاللَّه عليه وآله داشت و هرگاه اهل بيت عصمت و طهارت مىخواستند چهرهء رسول خدا را ببينند ، در چهرهء على اكبر حسين مىنگريستند . هنگامى كه او
--> ( 1 ) - بحارالانوار ، ج 44 ، ص 379 .