على اصغر ظهيرى

140

قصص الحسين (ع) (فارسى)

كرد و بسوى كوفه آمد و به طرف قصر عبيداللَّه بن زياد شتافت . فرزند حبيب كه « قاسم » نام داشت سر پدر خود را مشاهده نمود و به دنبال آن مرد تميمى به راه افتاد . آن مرد پرسيد ! چرا دنبال من مىآيى و مرا رها نمىكنى ؟ قاسم گفت : اين سر پدر من است ، آن را به من ده تا دفن كنم . گفت : امير به اين امر راضى نمىشود و من مىخواهم جايزه بگيرم . قاسم گفت : خدا تو را به خاطر اين حادثه بدترين پاداش خواهد داد و شروع به گريستن نمود و از او جدا شد . پس از گذشت مدت زيادى قاسم فرزند حبيب بن مظاهر وارد سپاه « مصعب بن زبير » شد و قاتل پدر خود را هنگام ظهر در حالى كه در خيمه‌اش خوابيده بود به قتل رساند . « 1 » 17 و 18 - سعيد بن عبداللَّه حنفى و ابوثمامهء صائدى هنگام ظهر روز عاشورا فرا رسيد « ابو ثمامهء صائدى » خطاب به امام عليه السل عرض كرد : دشمن به ما نزديك شده است ، به خدا قسم كه من بايد پيش از شما كشته شوم و دوست دارم خدا را در حالى ملاقات كنم كه با تو نماز خوانده باشم .

--> ( 1 ) - ابصار العين ، ص 59 .