على اصغر ظهيرى
135
قصص الحسين (ع) (فارسى)
اكنون از تاريكى شب استفاده كن و خود را نجات بده . نافع خود را بر قدمهاى امام عليه السل انداخت و گفت : مادرم در عزايم بگريد ، اگر چنين كنم . خداوند بر من منت نهاده تا در جوار شما شهيد شوم . پس امام عليه السل داخل خيمه زينب گرديد . نافع مىگويد : من بيرون خيمه ايستاده بودم كه شنيدم زينب كبرى به برادرش امام حسين عليه السل مىگفت : آيا از تصميم يارانت آگاهى ؟ و مىدانى كه تو را رها نمىكنند ؟ امام عليه السل فرمود : همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است ، آنها نيز به شهادت علاقه دارند . آنگاه نافع بن هلال ماجرا را براى حبيب بن مظاهر بازگو كرد و هر دو اصحاب را جمع كردند و در كنار خيمهها ايستاده و فرياد زدند : اى خاندان رسول خدا ! اين شمشيرهاى ماست . قسم خوردهايم كه آنها را در غلاف نكنيم و با دشمن مبارزه نماييم . پس زنان از خيمهها بيرون آمدند و گفتند : اى مردان پاك سرشت ! از دختران پيامبر و فرزندان اميرمؤمنا حمايت كنيد . به دنبال اين سخن ، همهء اصحاب گريستند . « 1 »
--> ( 1 ) - مقتل مقرّم ، ص 218 .