على اصغر ظهيرى
129
قصص الحسين (ع) (فارسى)
اصحاب امام عليه السل به شهادت رسيدند . وقتى گرد و غبار ميدان نشست ، « ام وهب » همسر عبداللَّه بالاى سر او آمد و گفت : بهشت خدا گوارايت باد ، از خدايى كه بهشت را روزى تو كرده ، مىخواهم كه مرا همنشين تو قرار دهد . ناگهان شمر بن ذىالجوشن به غلامش دستور داد تا عمود آهنينى بر سر اموهب فرود آورد و او چنين كرد و سرانجام ام وهب همسر عبداللَّه نيز به آرزويشرسيد و شربت شيرين شهادت را نوش جان كرد و به رياض جنّت پر كشيد . « 1 » 2 و 3 - سيف بن الحارث و مالك بن عبداللَّه اين دو ، برادر مادرى هستند و پدران آنها « حارث » و « عبداللَّه » فرزندان « سريع بن جابر » از قبيله همدان هستند . « 2 » اين دو گريه كنان خدمت امام حسين عليه السل رسيدند ، امام عليه السل به آنها فرمود : اى فرزندان برادرم ! چرا گريه مىكنيد ؟ به خدا سوگند بعد از گذشت ساعتى چشمانتان روشن خواهد شد . گفتند : خدا ما را فداى تو گرداند ، بر خود نمىگرييم ، بلكه گريه مىكنيم بر اينكه شما را در محاصره قرار دادهاند و قدرت نداريم تا به چيزى بيش از جانمان از تو حمايت كنيم .
--> ( 1 ) - ابصار العين ، ص 106 به نقل از قصهء كربلا ، ص 293 . ( 2 ) - وسيلة الدارين ، ص 154 .