على اصغر ظهيرى
108
قصص الحسين (ع) (فارسى)
را به مردم مىرسانى ، بشير مىگويد : سوار شدم و به طرف مدينه حركت كردم و به طرف مسجد نبوى رفته و فرياد زدم . يا اهْلَ يَثرِب لامقام لَكُم بِها * قُتِلَ الحسينُ وَ ادْمُعِى مِدراراً الْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرُ بلا مُضَرَّجُ * والرّاس مِنهُ عَلَى القَنَاةِ يدَارُ يعنى اى مردم مدينه ! ديگر اينجا جاى اقامت شما نيست ، كه حسين كشته شد و اشك من در سوگ او جارى است ، پيكرش در كربلا به خاك و خون آغشته است و سر مطهرش روى نيزه از شهرى به شهر ديگر برند . آنگاه رو به مردم كرده و گفتم : اين على بن الحسين عليه السل است كه با عمّهها خواهرانش در بيرون شهر مدينه فرود آمدهاند و من فرستادهء اويم . وقتى خبر بشير به مردم رسيد ، در مدينه هيچ زنى نماند مگر آنكه از خانه خود بيرون آمد در حالى كه زارى مىكرد و مىگريست ، من مثل آن روز را به ياد ندارم كه مردم يك دل و يك نوا اين چنين گريهكنند . « 1 »
--> ( 1 ) - نفس المهموم ، ص 467 .