على اصغر ظهيرى
101
قصص الحسين (ع) (فارسى)
اولاد پيامبرصلّىاللَّه عليه وآله را به قتل مىرسانى و روى منبر ، سخنان زشت مىرانى . ابن زياد كه سخت در خشم فرو رفته بود ، گفت : اين گويندهكيست ؟ عبيداللَّه بن عفيف گفت : گوينده من بودم ، اى دشمن خدا ! دودمان پاك سرشتى كه خداوند هرگونه پليدى را از ايشان بر طرف ساخته است ، به قتل مىرسانى و خيال مىكنى كه هنوز بر دين اسلام باقىهستى ؟ اى واى ! فرزندان مهاجر و انصار كجايند ؟ و چرا دست روى دست گذاشتهاند و قيام نمىكنند و از ارباب سركشى چون تو كه پيامبر خداصلّىاللَّه عليه وآله او و پدرش را لعنت نمود ، انتقام نمىگيرند ؟ « ابن زياد » چنان خشمگين شد كه رگهاى گردنش باد كرد . سپس گفت : او را نزد من بياوريد ! مأموران از هر طرف هجوم آوردند كه مرد نابينا را دستگير كنند . در آن گير و دار بزرگان قبيلهء « ازد » كه عموزادگان او بودند ، از جا برخاستند و به هر نحوى بود ، او را از دست مأموران نجات دادند . چون خبر نجات او به ابن زياد رسيد ، دوباره دستور دستگيريش را صادر نمود . مأموران همه راه افتادند . همين كه خبر به افراد قبيلهء « ازد » رسيد ، براى نجاتش گرد آمدند . ابن زياد براى دستگيرى او قبيلهء