على محمدى خراسانى
16
خارج اصول (فارسى)
نداشت و صددرصد بيگانه بودند چه اينكه پس از وضع هم تا زمانى كه واضع و مستعملان و اهل لغت بخواهند و اعتبار كنند اين رابطه هست و اگر نخواهند آن رابطه نسيا منسيّا مىشود و به كلّى محو و نابود مىگردد . براى اثبات اين نظريّه دلايل گوناگونى در كلمات قوم اقامه شده كه به اهم آنها در زير اشاره مىشود : دليل اوّل : اگر دلالت لفظ بر معنى ذاتى و مقتضاى ذات و طبيعت لفظ بود و از قبيل دود و آتش بود مىبايست همهء انسانهاى عالم از شنيدن هرلفظى به معناى آن منتقل شوند ( آنگونه كه از ديدن دود به وجود آتش منتقل شوند . ) در حالى كه وجدانا چنين نيست و انسان فارسىزبان معانى واژگان عربى و انگليسى و . . . را نمى داند و تا مدتها زحمت نكشد و اكتساب و تعلّم نكند هرگز از شنيدن لفظ عربى به معنا منتقل نمىشود و متقابلا انسان عربزبان نسبت به كلمات فارسى همينطور است . پس رابطه الفاظ و معانى ذاتى و طبيعى و عقلى و تكوينى نيست بلكه قراردادى و اعتبارى است « 1 » دليل دوّم : بىترديد ما الفاظ فراوانى در هرزبانى داريم كه از معناى قديم خود به معناى جديد منتقل شدهاند بگونهاى كه آن معناى قبلى كلا به فراموشى سپرده شده و اگر دلالت ذاتى لفظ بود نقل از معناى اوّل محال بود زيرا ذاتى هيچگاه از ذات جدا نمىشود « 2 » . دليل سوّم : ما الفاظ فراوانى را مىشناسيم كه بر دو معناى كاملا متضّاد دلالت دارند مثل كلمهء جون كه براى سفيد و سياه جداجدا وضع شده ، و كلمهء قرء كه بر پاكى و حيض هردو دلالت دارد ، و كلمهء غابر كه بر زمان گذشته و آينده دلالت مىكند و . . . حال اگر رابطهء لفظ و معنى ذاتى و طبيعى بود و از ذات لفظ مىجوشيد سر از اجتماع ضدّان درمىآورد كه قطعا محال است و معقول نيست كه شيئى واحد علّت تامّهء متناقضان يا متضادّان باشد و يا مقتضى براى دو امر متضّاد باشد .
--> ( 1 ) - مفاتيح الاصول ، ص 2 و . . . ( 2 ) - مفاتيح الاصول ، ص 2 .