على محمدى خراسانى
70
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)
باز مىتوان بهموجب و قابل مثال زد كه چه بسا شخص واحدى هم موجب باشد و هم قابل ، ولى هركدام به اعتبارى . حال در ما نحن فيه ميان دال و مدلول بايد مغايرت باشد ولى لزومى ندارد كه همهجا مثل لفظ و معنا تغاير ، حقيقى باشد ، زيرا لزوم چنين تغايرى نه برهانى است و نه دليل نقلى دارد تا تعبداً بپذيريم ؛ آنچه لازم است اين است كه لااقل تغاير اعتبارى باشد و اين امر در مورد بحث وجود دارد يعنى شخص لفظ زيد به دو اعتبار ، هم دال است هم مدلول . به اعتبار اينكه لفظى است كه از لافظى صادر مىشود دال ناميده مىشود ؛ به اعتبار اينكه خود همين لفظ ، فىنفسه و بشخصه اراده شده ، نامش مدلول است . در قدم دوم شق دوم را اختيار كرده مىگوئيم : لفظ بدون عنوان حكايت و دلالت ، موضوع واقع شده است ؛ شما گفتيد اين امر مستلزم تركب قضيهء معقوله از دو جزء است و هو محال . ما مىگوئيم كبراى كلّى را قبول داريم كه هر قضيهاى بايد داراى سه جزء باشد و از جمله ، موضوع داشته باشد ، و گرنه يلزم تركّب آن از دو جزء كه محال است ؛ زيرا نسبت ، بدون منتسبين نخواهد بود . اما اينكه حتماً موضوع قضيهء ملفوظه يا حاكيه با موضوع قضيهء معقوله يا محكيه دو چيز باشد ، نه برهانى است و نه قرآنى . آرى در نوع قضايا ، موضوعها متعدد است . يعنى موضوع واقعى يا محكى يا معقول ، چيزى است ، و موضوع ظاهرى و ملفوظ چيز ديگرى است . مثلًا در « زيدْ قائمْ » يا « بكرْ جالسْ » ، موضوعِ ملفوظ ، لفظ زيد يا بكر است كه از كيفيات مسموعه هستند ، و قرع سمع مىكنند ولى موضوعِ محكى و معقول ، معناى زيد و بكر است كه آن وجود خارجى جوهرى يا صورت ذهنيهء علمى مىباشد كه از كيفيات نفسانيه است ، و از آنجا كه احضار نفس معنا مستقيماً ممكن نيست لفظ را حاكى از آن و طريق به آن و مرآت براى آن قرار دادهاند ، و گرنه موضوع حقيقى قيام كه متّصف به اين صفت باشد معناى زيد است نه لفظ آن ، چون لفظ كه قيام و قعود ندارد و در قضاياى متعارفه لفظ بهعنوان اينكه حاكى از معناست موضوع يا محمول واقع شده است ؛ ولى گاهى هم لفظ به عنوان نفس و شخص لفظ و نه به عنوان حكايتگرى از معنايى موضوع واقع مىشود ؛ مانحن فيه هم از اين قبيل است كه در « زيدْ لفظٌ » خود زيد موضوع واقع شده و حاكى از چيزى نيست ؛ آنگاه هم قضيه ملفوظهء ما موضوع دارد - چون تلفظ به لفظ زيد شده است - و هم قضيهء معقوله ما ، كه باز هم همان لفظ زيد مىباشد . پس لفظ زيد متصور شده و لفظ زيد به زبان آمده است بدون اينكه آن را حاكى از معنا يا حاكى از نوع و صنف و مثل و يا حتى حاكى از خودش قرار دهيم . در نتيجه قضيهء ما سه جزئى است و كمبودى ندارد . پس اشكال فصول مرتفع شده و صورت چهارم هم كاملًا معقول و ممكن است . و على هذا ليس من باب استعمال اللفظ بشىء : مقدمه : اطلاق چيست و استعمال كدام است ؟