على محمدى خراسانى
489
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)
اينجا در مبانى فرق مىكند . بر مبناى شيخ اعظم كه شرط و قيد را به مادّه و واجب ارجاع مىداد و اصل وجوب حج را مقيّد به چيزى نمىدانست و معتقد بود كه پيش از حصول شرط نيز اصل امر و تكليف و وجوب حاصل است ، باز اطلاق حقيقى است ؛ زيرا حج واقعاً امر دارد و متعلّق طلب و وجوب است . لذا بدون هيچ دغدغهاى مىتوان از هماكنون ، آن را واجب ناميد . اصل وجوب ، فعلى و حالى است ؛ اگر چه واجب و عمل ، استقبالى و در آينده و سپس از حصول شرط باشد . ولى بر مبناى مشهور و ما ، اين اطلاق يك اطلاق مجازى است ؛ چرا كه شرط به اصل وجوب ارتباط دارد و تا شرط حاصل نشود اصلًا وجوب و تكليفى نيست و عمل متعلّق امر واقع نمىشود تا بتوانيم نامش را حقيقتاً واجب بگذاريم . اگر بر واجب مشروط ، قبل از حصول شرط ، اطلاق واجب كنيم ، از باب مجاز خواهد بود . چنان كه شيخ بهائى به صراحت فرموده است : اطلاق لفظ واجب ، بر واجب مشروط ، مجاز است « 1 » و قرينهء مجاز هم علاقهء اوْل « 2 » يا مشارفت « 3 » است . در ما نحن فيه هم اين عمل در آينده و پس از حصول شرط ، معنون به عنوان وجوب خواهد شد و ما از هماكنون آن را واجب مىناميم كه چنين تسميهاى مجاز خواهد بود . و امّا اطلاق صيغه : مقدّمه : وقتى ما واجب يا طلب الزامى را تقسيم مىكنيم و مىگوييم واجب يا مطلق است يا مشروط ، در اينجا مقسمى داريم با عنوان مطلق الوجوب يا مطلق طلب الزامى كه گاهى آن را « طلب مبهم مَقسمى » هم مىگويند ؛ چون مبهم است و بدون تعيّن به خصوصيّت اقسام ، يافت نمىشود و مقسمى است ؛ چون قدر جامع و مقسم دو قسم مزبور است . قسمى هم داريم با عنوان وجوب و طلب مطلق كه مطلق بودن ، قيد اوست و به اصطلاح ، اوّلى لا به شرط مَقسمى است و اين ، لابشرط قسمى است . قسم ديگرى هم هست با عنوان طلب مقيّد و مشروط و به اصطلاح ، به شرط شىء يا به شرط لا است ؛ اگر مقيّد به وجود چيزى باشد به شرط شىء است و اگر به عدم چيزى مقيّد بشود به شرط لا است . با توجه به اين مقدّمه مىگوييم صيغهء افعل سه اطلاق دارد : 1 . صيغه ، اطلاق و استعمال شود و از آن ، همانقدر جامع و مقسم ، يعنى طلب الزامى اراده شود - با قطع نظر از خصوصيت اطلاق و اشتراط - چنين اطلاقى ، هم حقيقت است و هم نيازى به تعدّد
--> ( 1 ) . زبدةالاصول ، ص 46 ( چاپ خطى ) . ( 2 ) . علاقهء اوْل در موردى است كه دو ذات وجود داشته باشد و ميان آن دو مناسبتى باشد كه اوّلى به دوّمى تبديل شود . ذاتِ انقلاب يابنده را در حالت اوّلى و پيش از انقلاب ، به نام ذات دوّم و منقلبٌ اليه نامگذارى مىشود . مثلًا انسان را خاك مىناميم ، به لحاظ اينكه در آينده به خاك برخواهد گشت . انگور را شراب مىناميم ، به اعتبار اينكه به زوردى در اثر فشردن تبديل به شراب خواهد شد . ( 3 ) . علاقهء مشارفت ، در موردى است كه يك ذات وجود دارد كه در دو زمان ، دو حالت دارد و مناسبت ، ميان دو زمان است . ذاتِ در زمان اوّل را به اسم همان ذات در زمان دوّم نامگذارى مىكنيم ؛ بهخاطر اينكه زمان آن دو نزديك است و ذات ، در شُرف رسيدن به اين حالت است . مثل اينكه شخص در شرف دكتر شدن ، مهندس شدن ، قاضى شدن و مجتهد شدن است و ما او را طبيب و مهندس و . . . خطاب مىكنيم .