على محمدى خراسانى
286
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)
ضرورت دارد و عدم و نيستى بر او محال است . ولى عالم يعنى كسى كه همه اشياء نزد او معلوم و منكشف باشد ، قادر يعنى كسى كه اگر بخواهد ، انجام مىدهد ، و گرنه نه . هكذا مريد ، مُدرِك ، حّى و . . . پس ملاحظه مىفرماييد كه مفاهيم ، غير يكديگرند ، ولى مبادى مذكور و مانند آن از لحاظ مصداق خارجى ، هرگز با ذات پروردگار متغاير نيستند ، بلكه بر مبناى امامّيه - كه طرفدار توحيد ذاتى هستند - تمام اين صفات كماليه به عين وجود خداوند موجودند و يك مابإزاء و مصداق خارجى دارند . به بيان ديگر ، تمام مبادى اوصاف - چه اوصاف ممكنات و چه اوصاف واجب الوجود - به نوعى قائم به ذات و موصوف هستند و معقول نيست كه صفت از موصوف منفك شود و در خارج وجود منحازى داشته باشد ، همه وابسته به موصوفاند . و لكن قيام دو گونه است : الف ) قيام مشهورى ؛ قيامى است كه اوصاف و عوارض ممكنات ، بر ذوات آنها دارند كه عارض ، غير از معروض و وصف ، غير از موصوف است و هركدام از مقولهاى هستند و در خارج مابإزائى دارند و خلاصه اثنينيّت و دو گانگى ميان آنها حاكم است . نهايتاً اينكه يكى تابع ديگرى و قائم به آن است ؛ زيرا عرض بدون معروض و حال بدون محل نشايد . ب ) قيام غير مشهورى ؛ قيامى است كه صفات ثبوتّيه الهى بر ذات خداوند دارند كه خارجاً و مصداقاً وصف ، عين موصوف است نه غير آن و بين آنها وحدت مصداقى حكمفرماست و ما بإزاء اين مبادى ، خود ذات الهى است نه غير آن . ممكن است كسى بگويد ما وقتى به عرف و عقلاى عالم و اهل محاورة - كه خود نيز از آنها هستيم - مراجعه مىكنيم ، ملاحظه مىنماييم كه عرف ، اين نوع قيام و تلبّس را درك نمىكند . يعنى تا اهل لسان مىشنوند كه ذاتى هست و وصفى و آن ذات ، متصّف و متلبّس به اين وصف است - از باب قياس به نفس - فوراً در ذهنشان اين مطلب مىآيد كه ذات و وصف ، دو چيز هستند ، يكى وابسته و تابع ديگرى است ؛ امّا اينكه ذات و وصف حقيقتاً يك چيز باشند و مع ذلك ذات ، متصّف به وصف باشد ، براى عرف اطلاع از اين معنا آسان نيست و چنين قيامى را درك نمىكند . جواب : اينكه عرف عام مردم ، چنين حقيقت والايى را درك نمىكنند ، دليل بر نبودن آن نيست . اصولًا ضابطهء كلّى ، اين است كه ما در فهم معانى و تعيين مفاهيم بايد به عرف و اهل لسان مراجعه كنيم و از آنها بپرسيم كه مشتق به چه معنايى است ؟ عرف هم به ما جواب مىدهد كه مشتق يعنى ذاتى كه متلبّس به مبدأ فى الحال باشد ؛ « 1 » امّا ما در تشخيص مصاديق و تطبيق اين معناى عام و كلى بر مصاديق ، تابع عرف نيستيم ؛ چه بسا مصاديق خفيّهاى باشد كه عرف از درك آن ناتوان است ولى به حكم دليل يا برهان ، آن امور خفّيه از مصاديق شمرده مىشوند . مثلًا واضح است كه فروش صد من
--> ( 1 ) . اين بحث به صورت مبسوط گذشت .