على محمدى خراسانى

272

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)

در همين قسم هم به نوعى مىتوان قضيّه را ضرورّيه ساخت و آن ، تقييد موضوع به وصف محمول است كه نامش ضرورت به شرط محمول بود . ولى قبلًا در قدم سوّم در جواب « و فيه نظر » اين مطلب ردّ شد و گفتيم كه بنا بر تقييد مذكور ، هميشه قضيّه ، قضيّهء ضرورّيه است و ممكنه و مطلقه و . . . نخواهيم داشت . فافهم : شايد اشاره باشد به اين‌كه جواب مذكور بر مبناى خود صاحب فصول بود ؛ و گرنه بر مبناى خودمان انقلاب پيش مىآيد ، امّا نه به يك ضرورّيه بلكه به يك ضروريه و يك ممكنه خاصّه . يادآورى : مشهور طرفدار ترّكب در معناى مشتق بودند ، ولى در مقابل آنها ، هم محقّق شريف و هم صاحب فصول و هم مرحوم آخوند طرفدار بساطت هستند ، اما هركدام به شيوه و سليقه‌اى . محقّق شريف در هر بخشى اشكال خاصى داشت و مىگفت : اگر مفهوم شىء دخيل باشد ، يلزم دخول عرضى در ذاتى و هو محالٌ . و اگر مصداق شىء دخيل باشد ، يلزم انقلاب ممكنه به ضرورّيه و هو محالٌ . صاحب فصول مدعّى شد كه اشكال هر دو بخش يكى است و آن اين‌كه چه مفهوم شىء را دخيل بدانيم و چه مصداق شىء را ، در هر صورت انقلاب ممكنه به ضرورّيه پيش مىآيد كه محال است . حال مرحوم آخوند هم مدعّى است كه اشكال هر دو قسمت از يك مقوله است ؛ ولى برعكسِ صاحب فصول ، مرحوم آخوند بيان مىدارد كه در كلام محقّق شريف دو قضيّهء شرطيه بود : 1 . اگر مفهوم شىء دخيل باشد مستلزم دخول عرضى در ذاتى است . 2 . اگر مصداق شىء دخيل باشد لازمه‌اش انقلاب ممكنه است به ضرورّيه . ما مىگوييم در اين شرطيه دوّم ، تالى قضيّه را لزوم انقلاب قرار ندهيد ؛ بلكه به جاى آن بگوييد : « يلزم دخول النوع فى الفصل » كه اگر چنين كنيد الْيَقْ خواهد بود و بلكه اولى همين است . اما اصل ملازمه : وقتى مىگوييم : « الانسان ناطق اى شىءٌ له النطق » و از شئهم مصداق آن اراده مىشود ، اى انسانٌ له النطق ، در اينجا خود انسان - كه نوع است - جزء ناطق - كه فصل باشد - واقع شده است و اين ، دخول نوع در فصل است و محال مىباشد ؛ زيرا نوع ، جزء فصل نيست ؛ بلكه فصل جزء نوع است و بعيد است كه نوع هم جزء فصل باشد . « 1 » و امّا اليق بودن : شرطيّه ثانى با شرطيّهء اوّلى هر دو از يك وادى بوده و محذور هر دو مثل هم است . « 2 » و امّا اوْلى بودن : اولى بودن به دو جهت است : 1 . مثال هر دو شقّ يكى مىشود : « الانسان ناطق » و نيازى به تغيير مثال نيست ؛ 2 . محذور مذكور بنا بر جميع مبانى و مطلقاً پيش مىآيد : هم بر مبناى

--> ( 1 ) . به قول مرحوم مشكينى در حاشيه : نه تنها « يلزم دخول النوع فى الفصل » در مثال الانسان ناطق ، بلكه « يلزم دخول الجنس فى العرض » در مثال الحيوان ماش و « دخول النوع فى العرض » در مثال الانسان ضاحكٌ . ( 2 ) . لزوم دخول يا اخذ عرضى در ذاتى و لزوم اخذ نوع در فصل .