على محمدى خراسانى

262

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)

بر مسلك صدرالمتألهين ، علم از مقولهء وجود و يك حقيقت مجرده نوريّه است كه در مرتبهء معينى از مراتب طولى و تشكيكى وجود قرار دارد . وجود با همهء مراتبش قسيم ماهيّت است ، نه عين يا جزء آن ، و بر مسلك مشهور مشائين ، علم از مقولهء كيفيات نفسانيّه است ، بر مسلك فخر راضى ، از مقولهء اضافه است ، بر مسلك ديگر از مقولهء انفعال است . بعضى از علوم ، از مقولهء فعل و علم فعلىاند ، ولى هر چه كه باشد از اعراض و مقولات عرضيّه‌اند ، نه از ذاتيّات و اجناس و فصول . پس هرطور محاسبه شود ناطق ، عرض خاصّهء انسان است نه فصلِ حقيقى او . سؤال : مناطقه در چه مواردى از لازم الفصل به جاى فصل استفاده مىكنند ؟ جواب : هنگامى كه فصل حقيقى شىء را نشناسد . سؤال : آيا اصولًا شناخت فصل حقيقى و فلسفى اشياء ميسور است ؟ جواب : خير ، در مباحث منطقى ، فلسفى و اصولى مقرّر شده است كه فصل حقيقى را به جز علّام الغيوب - و كسانى كه خدا اين علم را به آنها داده است - كسى نمىتواند بشناسد . بر مسلك حكمت متعاليه هم فصول حقيقى اشياء ، انحاء وجودات و سنخى از وجود خارجى است و حقيقت وجود و كُنْهِ آن براى ما قابل شناخت نيست . « 1 » مفهومه من أعرف الاشياء * و كنهه فى غاية الخفاء « 2 » معرفت فصل حقيقى ، در گرو معرفت اجناس و فصول اشياء و تمييز آنها از اعراض عامّه و خاصّه است كه اين ، در سر حدّ محال است و بزرگان فنّ در جاى جاىِ كتبِ خويش بدان اعتراف كرده‌اند . « 3 » با توجه به اين‌كه ناطق ، فصل حقيقى نيست و اصولًا فصل حقيقى ، قابل شناخت نيست گاهى منطقىها در تعريف بعض اشياء ، دو امر در عرض هم و متساوى النسبة را ذكر مىكنند . براى مثال ، در تعريف حيوان مىگويند : « حيوان موجود مادّىاى است كه هم حسّاس است و هم داراى حركات ارادى است » . اگر اين دو ، فصل حقيقى حيوان بودند از محالات بود كه فصل حقيقى و مميّز جوهرى يك ماهيّت ، دو چيز باشند ؛ پس اينها از اعراض خاصّه هستند ، ولى چون هيچ‌كدام اظهر از ديگرى نبود هر دو را آورده‌اند . نتيجه اين‌كه : اگر ما مفهوم شىء را در معناى ناطقٌ به كار ببريم محذور دخولِ عرضى ، در ذاتى لازم نمىآيد ؛ آرى محذور ديگرى به نام دخول عرض عام « 4 » در عرض خاصّه « 5 » لازم مىآيد كه اين هم

--> ( 1 ) . الاسفار ، ج 2 ، ص 25 . ( 2 ) . شرح منظومه ، بخش حكمت حاجى سبزوارى ، ص 9 . ( 3 ) . شرح المنطق ، از نويسنده ، ج 1 ، ص 351 و 352 . ( 4 ) . مانند شىءٌ . ( 5 ) . مانند ناطقٌ .