على محمدى خراسانى

258

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)

كنيم . ولى خود اين وصف عنوانى داراى معناى بسيط است ، نه مركّب و حاكى از حيث عالميّت است و دالّ بر وصف مذكور است و كارى به ذات ندارد . « 1 » سؤال : منشأ اين نزاع چيست ؟ جواب : مشهور مناطقه ، در تعريف « فكر » گفته‌اند : « الفكر ترتيب أمور معلومة لتحصيل امر مجهول » « 2 » يعنى فكر عبارت است از اين‌كه : انسان دو يا چند امر معلوم را با ترتيب خاص ، كنار يكديگر قرار دهد تا توسط آنها به يك حقيقت مجهول دست يافته و آن را به معلوم بدل سازد . فى المثل در بخش تصديقات و معلومات تصديقى ، فكر آن است كه صغرى و كبراى مناسبى را كنار هم گذاشته و از آنها به نتيجه‌اى برسد . مانند العالَم متغّيرٌ ، كلّ متغير حادث ؛ فالعالم حادث . در بخش معلومات تصوّرى جنس و فصل مناسبى را كنارهم قرار داده و از آنها به يك مجهول تصوّرى برسد ، مانند حيوان ناطق كه معرّف انسان است . اشكال تعريف : در اين تعريف كلمهء « امور » آمده كه جمع امر است . جمع نزد مناطقه اقلًا بر دو نفر صدق مىكند و از ناحيهء كثرت ، لا به شرط است كه حدّ و حصرى ندارد . در نزد نحوىها هم بنا بر قولى ، اقّل جمع دو چيز است « 3 » و به قول مشهور جمع از سه به بعد را شامل است . پس ظاهر كلمهء « امور » آن است كه : از دو امر يا بيشتر مدد گرفته و به مجهولى برسيم و امر واحد يا مفرد كافى نيست . ( از صغراى تنها يا كبراى تنها نمىتوان به نتيجه رسيد . از جنس تنها يا فصل تنها يا عرض خاصّهء تنها نمىتوان مجهولى را معلوم كرده ) در حالى كه اين مطلب دو مادّهء نقض دارد : 1 . حدّ ناقص : آن است كه از جنس بعيد و فصل قريب « 4 » يا از فصل قريب تنها « 5 » تشكيل شود و آنجا كه از فصل تنها حدّ ناقص درست كرده و چيزى را تعريف مىكنيم ، فصل تنها يك امر است نه امور ؛ پس تعريف فكر اين نوع از حدّ را شامل نيست و جامع افراد نمىباشد . 2 . رسم ناقص : آن است كه از جنس بعيد و عرض خاصه « 6 » و يا از عرض خاصهء تنها « 7 » تشكيل شود . در اين فرض هم ، تعريف به يك امر صورت گرفته است نه به امور . همچنين از يك معلوم به مجهول رسيديم نه دو يا چند امر . پس تعريف فكر باز هم جامع افراد نيست ؛ لذا بايد در تعريف فكر بگوييم : « الفكر ترتيب أمر أو أمور معلومة . . . » . « 8 » جواب قطب : قطب‌الدين رازى در شرح مطالع از دو مادّهء نقض مذكور جواب داده و مدّعى شده

--> ( 1 ) . همان‌طور كه در فارسى با يك كلمه از آن ترجمه و تعبير مىشود ؛ مثلًا مىگوييم : دانا ، توانا و . . . . ( 2 ) . شرح مطالع ، ص 11 . ( 3 ) . « الاثنان و ما فوقها جماعة » . ( 4 ) . مانند الانسان جوهرٌ ناطقٌ . ( 5 ) . مانند الانسان ناطقٌ . ( 6 ) . مانند الانسان جوهرٌ ضاحكٌ . ( 7 ) . مانند الانسان ضاحكٌ . ( 8 ) . شرح مطالع ، ص 11 .