على محمدى خراسانى

131

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)

قطعاً مفهوم كلمهء معظم مورد نظر نيست ؛ زيرا مستلزم مترادف بودن كلمهء صلوة با كلمهء معظم است و اين قطعاً باطل است و هيچكس از كلمهء صلوة به معظم الاجزاء منتقل نمىشود . پس مصداق آن مراد است ؛ ولى معظم الاجزاء در خارج ، در امثال نماز يك امر مضبوط و معينى نيست و مراتب گوناگونى دارد ، براى كدام مرتبه وضع شده است ؟ آيا براى يكى از آن مراتب وضع شده است و در باقى مجازاً استعمال مىشود ؟ اگر چنين است ، مرتبهء موضوع له كدام است ؟ آيا عمل صحيح و جامع جميع اجزاء و شرايط مورد نظر است ؟ كه در اين صورت همان سخنِ صحيحى مىشود . آيا عمل ناقص موضوع است نه كامل ؟ اين امر هم قابل التزام نيست . آيا براى هر مرتبه‌اى جداگانه وضع شده ؟ كه در اين صورت اشتراك لفظى درست مىشود و قابل قبول نيست . اگر موضوع له معظم الاجزاء باشد - با توجه به اين‌كه صلوة يك ماهيت است نه صد ماهيت ، و با توجه به اين‌كه معظم الاجزاء امر مضبوطى نيست - يكى از سه اشكال زير ايجاد مىشود : 1 . مستلزم تبدل و انقلاب در ماهيت است . بيان ذلك : مثلًا ميان نماز چهار ركتى با همهء اجزاء و شرايط و ميان نماز غرقى يا عاجز كه تماماً با يك اشاره انجام مىگيرد چه تناسبى وجود دارد ؟ هركدام از يك مقوله است ؛ در يكى سر تا پا اشاره است و در ديگرى اصلًا اشاره نيست و ميان آن دو قدر جامعى - به غير اشتراك در اثر واحد كه ما صحيحىها مىگفتيم و اعمى آن را قائل نيست - وجود ندارد . حال اگر معظم الاجزاء ملاك باشد ، پس نماز عاجز و نماز قادر بايد دو نماز باشد . يعنى ماهيت‌ها عوض مىشود و غير از هم مىباشند . و انقلاب در ماهيت از محالات است . 2 . اگر معظم الاجزاء موضوع له باشد مستلزم آن است كه در مقومات ماهيت ، تبادل و جابه‌جايى صورت بگيرد ، و روى هر جزئى كه انگشت بگذارى به گونه‌اى باشد كه هم مقوم ماهيت باشد و هم مقوم نباشد ؛ ماهيت صلاتى ، هم متقوم به آن باشد و هم نباشد . براى مثال ، در نماز انسان قادر ، قيام دخيل است و نسبت به اين شخص قيام داخل در مسمى و ماهيت است ، ولى در نماز عاجز ، قيام دخالتى ندارد ، و نسبت به او خارج از موضوع له است . اين نيز از محالات است زيرا « الذاتى لا يختلف و لا يتخلف » . ذاتيات ذات هم مثل خود ذات قابل تبديل و تبدل نيستند چون ذات غير ذاتيات نيست ؛ علاوه بر تناقض روشنى كه ذكر شد ، ( هم مقوم باشد و هم نباشد ) . 3 . اگر معظم الاجزاء موضوع له باشد مستلزم آن است كه در ماهيت واحده ترديد و ابهام پيش آيد . بيان ذلك : آنجا كه عمل ، جامعِ تمام اجزاء و شرايط است ؛ فرض آن است كه شما همهء اينها را داخل در مسمى ندانسته و معظم را داخل مىدانيد . مثلًا از پانزده جزء در نماز فقط ده جزء معظم اجزاء است . ولى كدام ده جزء ؟ روى هر جزئى از پانزده جزء كه انگشت بگذاريم احتمال مىدهيم داخل باشد يا خارج . در نتيجه نمىدانيم ماهيت صلوة از اين ده جزء درست شده يا از آن ده جزء ؟