هامفري (مستر همفر)

19

مزدوران انگليس، خاطرات همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامى (فارسى)

قضاى حاجت ديگرى بدانجا مىرفتند . من در دكّان نجّارى غذا مىخوردم ، سپس براى نماز به مسجد مىرفتم و تا وقت نماز عصر در مسجد مىماندم ، زمانى كه از نماز عصر فارغ مىشدم به خانهء شيخ احمد افندى مىرفتم و با او براى آموختن قرآن ، زبان تركى و زبان عربى دو ساعت مىنشستم و در هر جمعه زكات مزدى را كه در طول هفته به دست آورده بودم به او مىدادم . در حقيقت براى اين كه ارتباطم با او ادامه داشته باشد به او رشوه مىدادم و هم از اين راه او به من بهتر آموزش دهد ، او نيز در حقّ من در آموزش قرآن و مبادى اسلام و ريزه‌كاريهاى زبانهاى تركى و عربى كوتاهى نمىكرد . وقتى شيخ احمد افندى دانست كه من مجرّد هستم از من خواست كه با يكى از دخترانش ازدواج كنم ؛ ولى من به بهانهء اين كه خواجه هستم و مردى ندارم از اين پيشنهاد سرباز زدم و من اين عذر را خيلى زود براى او بهانه نكردم مگر بعد از آن كه خيلى به من اصرار كرد تا آنجا كه نزديك بود ارتباطمان قطع شود و ميانمان شكرآب گردد ، چرا كه او مكرّر مىگفت : ازدواج سنّت پيامبر است و رسول فرموده است : « هر كس از سنّت من روى گرداند از من نيست » و من هم ديگر چاره‌اى نداشتم جز اين كه اين بيمارى را به دروغ به خود نسبت بدهم . پس شيخ هم قانع شد و دوباره روابط ما خوب شد و دوستى و صفا ميان ما همانند گذشته برقرار شد . بعد از پايان دو سالى كه در استانبول اقامت داشتم از شيخ اجازه گرفتم كه به ميهنم باز گردم ؛ ولى شيخ اجازه نمىداد و مىگفت : بازگشت براى چه ؟ هر چه دلت بخواهد و چشمت بپسندد در استانبول وجود دارد و در اينجا خدا ، دنيا و دين را فراهم آورده است . وى در ادامه گفت : مگر تو نگفتى كه پدر و مادرت مرده‌اند و خواهر و برادر هم ندارى ، پس استانبول را وطن خود ساز .