السيد الخوئي (مترجم: نجمى / هريسى)

650

البيان في تفسير القرآن (بيان در علوم و مسايل كلى قرآن) (وزارت ارشاد) (فارسى)

رفته‌اند ، مىگويد : حارث بن عبد اللّه اعور از پيشگامان اصحاب امير مؤمنان در فقه و در علم فرائض و علم حساب بود . ذهبى در بيوگرافى حارث نوشته است كه روايات حارث در سنن چهارگانه اهل تسنن نيز آمده است و نسائى كه در توثيق رجال و راويان حديث بسيار سخت‌گير و محتاط بود ، به روايت حارث اطمينان داشت و در گفتارش به او استناد مىكرد زيرا وى وعاء علم و جايگاه دانش بود . مرّة بن خالد مىگويد ( 1 ) - : محمد بن سيرين به من اطلاع داد كه : پنج نفر از ياران نزديك و مقرب ابن مسعود بودند كه از آنان حديث نقل مىشد ، من به حضور چهار نفر از آنان نائل شدم ولى به ديدار حارث موفق نشدم و او از همهء آنان داناتر و نكوتر بود . مؤلف : در اينجا از گفتن اين نكته ناگزيرم : با اين همه توثيق و تمجيدى كه علماى شيعه و سنى از حارث دارند ، شعبى وى را تكذيب مىكند و مىگويد : « حارث اعور براى من حديث نقل مىكرد ولى دروغگو بود . » و گروهى هم در اين گفتار از وى پيروى نموده ، حارث را با صفت كذب توصيف كرده‌اند ، ولى به نظر ما اين گفتار نمىتواند جز تعصب و لجاجت ، انگيزهء ديگرى داشته باشد ، زيرا به طورى كه گفتيم ، اكثر دانشمندان و رجال شناسان او را توثيق و تحسين كرده‌اند و دروغى از وى نشنيده‌اند ، اين است كه گروهى از علما ، انگيزه شعبى را بر اين سخن جز عناد و لجاجت چيز ديگرى نمىدانند . ابو عبد اللّه قرطبى مىگويد كه شعبى ، حارث را متهم به كذب كرده است ، ولى گفتار او در اين مورد قابل اعتبار نيست ، چون از حارث دروغى ظاهر نشده است ، حتما شعبى ، حارث را در اثر علاقهء شديدى كه نسبت به پيشگاه على ( ع ) ابراز مىكرد و او را از ديگران برتر مىدانست ، دشمن مىداشته است ، زيرا شعبى ابو بكر را برتر از ديگران مىدانست و مىگفت : او اول كسى است كه اسلام را پذيرفته است . « 1 » ابن حجر در بيوگرافى حارث مىگويد : « ابن عبد البر در كتاب علم راز گفتار شعبى را چنين بيان مىكند كه شعبى ، حارث را به علت علاقه‌اى كه نسبت به على ( ع ) داشت ، تنقيد و تكذيب كرده و به عقيده من جزاى اين عمل مغرضانه خود را هم چشيده است و آن اين كه از حارث كوچك‌ترين دروغى ديده نشده و در نتيجه ، دروغ خود شعبى ثابت شده است . » ابن شاهين مىگويد : احمد بن صالح گفت : « حارث اعور ، مردى است مورد اطمينان و اعتبار ،

--> ( 1 ) تفسير قرطبى ، 1 / 5 .