عبد الكريم بى آزار شيرازى

108

باستانشناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن (فارسى)

من حاضرم تمام داراييم را به جاى گشودن صندوق تقديم كنم . » ولى پادشاه ابراهيم ( ع ) را واداشت تا در صندوق را بگشايد . همين‌كه در صندوق باز شد و چشم پادشاه به ساره افتاد ، خواست دست به‌سويش دراز كند ؛ ولى ابراهيم ( ع ) سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : « خدايا دست او را از همسر و دختر خاله‌ام بازدار . » دعاى ابراهيم ( ع ) مستجاب شد و دست شاه از حركت بازماند . شاه با شگفتى از ابراهيم ( ع ) پرسيد : « آيا خداى تو با من چنين كرد ؟ » ابراهيم ( ع ) گفت : « آرى خداى من غيور است و كار حرام را دوست ندارد . » شاه از كرده خود پشيمان شد و گفت : « به راستى كه خداى تو غيور است و تو نيز مرد غيرتمندى هستى ؛ از خدا بخواه كه دوباره دست مرا شفا بخشد ، ديگر چنين كارى نخواهم كرد . » ابراهيم ( ع ) نيز دعا كرد و دست پادشاه معجزه‌آسا شفا يافت . اين معجزه در نظر شاه بسيار مهم آمد و هيبت و عظمت معنوى ابراهيم ( ع ) او را تحت تأثير قرار داد و گفت : « تو در امان هستى و دارايى و همسرت در اختيار توست . به هرجا كه بخواهى مىتوانى به روى ؛ ضمنا كنيزك زيبايى از مصر نزد من است كه دلم مىخواهد اجازه دهى او را به اين زن تقديم كنم و به خدمتش بگمارم . » ابراهيم ( ع ) پذيرفت و آن زن زيباى مصرى را كه هاجر نام داشت ، به اتفاق ساره به شمال شام برد و در آنجا سكونت داد ؛ « 1 » و برادرزاده خود لوط را به جنوب شام فرستاد . « 2 » برخى از مورخان قديم مانند يوستينوس و يوسفوس به نقل از نيكلاى دمشقى عقيده دارند كه حضرت ابراهيم ( ع ) در دمشق به حكومت رسيد ولى مدتى بعد آن را رها كرد . « 3 »

--> ( 1 ) . در تورات همين ماجرا به صورتى ديگر در سرزمين مصر نقل شده است كه بعدا به آن خواهيم پرداخت . ( 2 ) . ابو اسحاق نيشابورى ، قصص الانبياء ، ص 60 - 62 ؛ بحار الانوار ، ج 12 ، ص 44 - 47 ؛ تفسير الميزان ، ج 7 ، ص 229 - 231 . ( 3 ) . Judaica ; Keller , Werner , The Bible as history New York ، 1976 ، XII P . 1140 .