على اكبر قرشى بنابى
15
تفسير احسن الحديث (فارسى)
آن گاه جبرئيل گفت : در مسيرت چه ديدى ؟ گفتم : ندا كنندهاى از جانب راست ندايم كرد ، گفت : جوابش دادى ؟ گفتم : نه ، به او توجه هم نكردم ، گفت : او داعى يهود بود اگر جوابش داده بودى امتت بعد از تو يهودى مىشدند بعد گفت : ديگر چه ديدى ؟ گفتم : از جانب چپ كسى ندايم كرد . گفت : آيا جواب دادى ؟ گفتم : نه ، حتّى به طرف او نگاه هم نكردم ، گفت : او منادى نصارى بود اگر جوابش مىدادى امتت بعد از تو نصرانى مىشدند . گفت : از پيش رويت كدام بود چه كسى آمد ؟ گفتم : زنى بود كه بازوان خود را باز كرده و همه گونه زينت داشت ، به من گفت يا محمّد صبر كن تا با تو سخن گويم ، جبرئيل گفت : آيا جوابش دادى ؟ گفتم : نه به او توجه هم نكردم ، گفت : آن دنيا بود اگر با او سخن گفته بودى امتت دنيا را بر آخرت ترجيح مىداد دربارهء صدايى كه مرا ترسانيد جبرئيل گفت : يا محمّد مىشنوى ؟ گفتم : آرى ، گفت : آن سنگى بود كه از حاشيه جهنم انداختم ، بعد از هفتاد سال در قعر آن قرار گرفت ، گويند : رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله تا آخر عمر نخنديد . آن حضرت فرمود : آن گاه جبرئيل بالا رفت ، من با او بالا رفتم به آسمان دنيا رسيدم در آن فرشتهاى بود به نام اسماعيل ، او مأمور آن خطفه و استراق سمع شياطين بود خدا فرموده : « الا من خطف الخطفة فاتبعه شهاب ثاقب » ، تحت فرمان او هفتاد هزار فرشته و زير فرمان هر يك هفتاد هزار فرشته بود . او به جبرئيل گفت : اين كيست با تو ؟ گفت : محمّد رسول خدا ، گفت : آيا مبعوث شده است ؟ جبرئيل گفت : آرى ، اسماعيل درب آسمان را باز كرد ، به او سلام كردم ، او هم بر من سلام كرد ، براى او استغفار كردم ، او هم براى من استغفار نمود و گفت : برادر نيكوكار ، پيامبر نيكوكار خوش آمدى ، ملائكه مرا ملاقات كردند تا به آسمان دنيا داخل شدم هيچ فرشتهاى ملاقاتم نكرد مگر