على اكبر قرشى بنابى

21

تفسير احسن الحديث (فارسى)

حيات و زندگى از خود تجلياتى دارد كه ماده به كلى فاقد آنهاست ، همين كه حيات پيدا شد انواع جنبشها و حركتها پيدا مىشود كه در سابق نبود ، طراحيها ، نقشه‌كشيها ، زيبائيها پيدا مىشدند ، يك چيز ، چيزها مىگردد . وقتى كه عيسى عليه السّلام با اذن خدا در مجسمه دميد ، حركت پيدا شد . ديدن ، شنيدن ، پريدن ، بال زدن ، جنب و جوش پيدا گشت كه در مجسمهء گلى نبود . پس خدا حيات را از ما وراء ماده به ماده افاضه مىكند و در وقتش از ماده مىگيرد ، بشر اگر در اثر نبوغ و ارادهء خدا دادى روزى بتواند سلول زنده بسازد ، فقط توانسته است ، تركيبات ماده را به وجود آورد ، و اگر زنده شد ، زندگى از طرف خدا افاضه شده است و گرنه در مادهء بيجان حياتى نيست . به عبارت ديگر يك سلول زنده از ميليونها اتم اكسيژن ، ازت كربن و ئيدوژن تركيب شده است ولى هيچ يك از اين عناصر زنده نيستند على هذا حيات از طرف خدا افاضه مىشود ، مىگويند مثلا نمك از چند عنصر به وجود مىآيد كه هيچ يك شور نيست ، جواب اين است : بالاخره هر چه باشد مقدارى از اثر هر يك با آن ديگرى مبادله مىشود هر چند كه در يكى زهر و در ديگرى شهد وجود دارد . * * *