أبو الحسن الشعراني
427
پژوهش هاى قرآنى علامه شعرانى در تفاسير مجمع البيان، روح الجنان و منهج الصادقين (فارسى)
آفريدن و صد سال در ملك منوچهر . چون مدّت چهل سال تيه بهسر آمد و خداى تعالى موسى را با جوار رحمت خود برد ، يوشع را پيغمبرى داد ، به بنى اسرائيل فرستاد و او را فرمود تا به جهاد آن جبّاران رود ، او بنى اسرائيل را خبر داد . او را باور داشتند و متابعت كردند و بيامدند با او و روى به شهر اريحا نهادند كه زمين مقدّسه است . علّامه شعرانى : اين روايت موافق تورات است كه شهر اريحا را يوشع فتح كرد نه حضرت موسى . و عوج كه حضرت موسى او را كشت ، پادشاه اريحا نبود ، بلكه پادشاه باشان بود . « 1 » مؤلف : و اتّفاق است كه آفتاب براى كسى باز نيامد ، جز براى سليمان وصىّ داود عليه السّلام و براى يوشع بن نون وصىّ موسى عليه السّلام و براى امير المؤمنين وصىّ سيّد المرسلين صلّى اللّه عليه و آله . و اهل اخبار و احاديث از همهء طوايف بر اين متّفقند . علّامه شعرانى : ايستادن آفتاب در ميان آسمان در تورات هم مذكور است ( كتاب يوشع ، فصل 10 ) و براى حضرت سليمان در جايى از كتب آنان نيافتم ، امّا در تفسير حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ « 2 » در سورهء ص از بعض مفسّرين نقل است . « 3 » مؤلف : و امّا از پس وفات رسول صلّى اللّه عليه و آله آنچه مشهور است از آن ، آن است كه به بابل آفتاب باز آمد براى او ، چنانكه ابو المقدام روايت كرد از جويرية بن مسهر كه با امير المؤمنين على بوديم به زمين بابل ، وقت نماز ديگر درآمد ، ما را گفت : شما نماز نكنى كه اين زمينى است معذّب و خداى تعالى بر اين زمين قومى را عذاب كرده است و هيچ پيغمبرى را و وصىّ پيغمبر را نشايد كه اينجا نماز كند . جويريه گفت : من انديشه كردم كه اين چه حديث باشد ! و گفتم : من نماز خود در گردن او كنم و نماز نكنم ، الّا آنكه او نماز كند . و مىرفتيم تا آفتاب فرو شد و من متعجّب و متحيّر
--> ( 1 ) . همان ، ص 165 . ( 2 ) . ص ( 38 ) آيهء 32 . ( 3 ) . روح الجنان ، ج 4 ، ص 166 .