محمد عبد الله دراز (مترجم: عطائى)
138
دستور الأخلاق في القرآن (آئين اخلاق در قرآن) (فارسى)
كانت به لطف ژرفنگرىاش ، تفاوت زيادى را يافته است كه اساسا قاعدهء اخلاقى را از تمام قواعد ديگر عملى جدا مىسازد . اين تفاوت در انديشهء ارسطويى در « هدف » و « وسيله » ، نهفته است ؛ يعنى تفاوت بين آن چيزى است كه يا به خاطر « خود او » به سمت و سويى مىشتابيم و يا به خاطر « چيز ديگر » . به راستى كه اين انديشهء جالبى است ، و همين طرز تفكّر است كه كانت
--> - با اين شرح كه ما سه قسم امر به ازاء سه قسم خوبى داريم ، گاهى عملى خوب است براى رسيدن به هدفى ، به تعبير ديگر اين عمل خوب وسيلهء رسيدن به فلان غرض است ، بنابراين امر به آن عمل فقط براى رسيدن به آن هدف مطلوب است ، مثلا ؛ اين جمله را در نظر بگيريد : « اگر بخواهيد زبانى را بياموزيد ، بايد وسائلى را فراهم كنيد » . در اين صورت ، امر به تهيّهء وسائل براى خود آن وسائل مطلوبيّتى ندارد ، بلكه مطلوبيّت آن متفرّع بر مطلوبيّت آموختن همان زبان است ، امّا ممكن است كسى اصلا نخواسته باشد آن زبان را بياموزد ، در نتيجه امر به مقدّمات آن نيز بىمعناست . اين قسم امر را كانت امر شرطى ترديدى يا امر مهارت مىنامد . آرى ، در صورت آموختن زبانى ، امر به تهيّهء وسائل ضرورت دارد . فلاسفهء اسلامى اين نوع ضرورت را « ضرورت با قياس » مىنامند . قسم دوم : امرى است كه براى رسيدن به هدفى است ، امّا هدف مورد نظر چيزى نيست كه كسى بتواند از آن رويگردان باشد . مثلا هر انسانى سعادت خود را مىخواهد و براى رسيدن به سعادت بايد اعمالى را انجام دهد ، در اين مورد ، انجام عمل خاصّ ، براى رسيدن به سعادت است . همچون آموختن زبان نيست كه كسى بگويد به آن كارى ندارم ، بلكه سعادت هدفى است كه همگان آن را طالب و خواهانند ، پس امر به انجام عملى كه به هدف رسيدن به سعادت باشد ، ضرورتى است كه اين هم ضرورت بالقياسى است ، امّا نه ضرورت بالقياس كه بتوان ترك كرد ، كانت به اين نوع ، امر شرطى تأكيدى مىگويد . قسم سوّم : امرى است كه وسيله براى هيچ هدف و غايتى نيست ، ذاتا نيكو است و هيچ ارتباطى با نتايجى كه بر آن مترتّب مىشود ، ندارد و چنان عمل را ترسيم مىكند كه داراى ضرورتى عينى و ذاتى است . بدين جهت ، قابل تصوّر است كه ارادهء انسانى از اوامر مشروط سرباز زند ( يعنى ، انجام ندهد ) ، امّا هيچ ارادهاى نمىتواند از قطعيّت و اطلاق امر مطلق خود را برهاند ، چه مشروط به چيزى نيست ، بلكه خود را بدون هيچ شرطى بر اراده تحميل مىكند ، و به همين دليل است كه تنها امر مطلق مىتواند مبناى اخلاق باشد ، و متّصف به عنوان قانون گردد . تنها كسانى كه براى تحقّق چنين امرى اعمال خود را انجام مىدهند ، اخلاقى است . كانت چنين امرى را ضرورى مىنامد . چنين امر مطلقى ( قسم سوّم ) فقط آنجا وجود دارد كه حيثيّت كلّيت در آن لحاظ شود ، نكتهء اساسى در امر مطلق همان است كه كلّى مىباشد . كانت مىگويد : بنابراين فقط يك امر مطلق وجود دارد و آن اين است كه فقط بنابر قاعدهاى رفتار كن كه به موجب آن در همان حال بتوانى و بخواهى كه آن قاعده يك قانون كلّى شود ، يعنى اگر به خاطر منافعى يا رفع خطرى مىخواهى دروغى بگويى ، دوست داشته باشى كه دروغگويى يك رفتار كلّى شود ، چنانكه همگان دروغ بگويند ، حتّى در حقّ تو كه اينك ما يلى دروغ بگويى ! - م .