محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

92

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

رسيد و مردى كارآمد شد ، ابراهيم در خواب ديد كه خداوند به او امر مىكند بايد فرزند خويش را قربانى كند ، و ابراهيم مىدانست كه رؤياى پيامبران صادق و وحى الهى است و از وسوسهء شيطان پيراسته است . امتحانى پس از امتحان ديگر ، سختى در پى سختى ديگر ؛ پيرمردى ناتوان كه عمرى را با زجر سپرى كرده ، پىدرپى با حوادث زمانه درگير بوده و گردش ايام او را به سختى انداخته است ، در تمام عمر خود آرزوى فرزندى داشته تا سرانجام در ايام پيرى ، خدا فرزندى به او عنايت فرمود كه دلش را خرسند و چشمش را روشن ساخت ، سپس دستور داد تا او را در صحراى بىآب و علفى رها سازد و اين طفل و مادرش را تنها بگذارد . ليكن ابراهيم به دستور خداوند به اين عمل تن داد و با اعتماد و ايمان به خدا اين مادر و فرزند را در آن سرزمين گذاشت تا فرمان خداوند را اطاعت نموده باشد . آنگاه خداوند مادر و فرزند را از تنگناى سختى نجات داد و به گونه‌اى كه حدس نمىزدند ، مشكل آنان را بر طرف نمود ، ابراهيم را مأمور كرد فرزند عزيزى را كه كودك منحصربه‌فرد و يگانه اوست قربانى كند . اين محنتى سنگين است كه كوههاى بزرگ را درهم مىشكند ولى آزمايشهاى بزرگ همواره براى مردان بزرگ است و از اين‌رو ابراهيم نيز به ميزان ارزش و علو مقامش و ثبات يقين و كمال ايمانش به بلا و امتحان گرفتار مىگردد . ابراهيم عليه السّلام دستور پروردگار خويش را پذيرفت و امر او را اطاعت نمود و به‌سوى محل انجام مأموريت رهسپار گشت . او مسيرى بس طولانى را پيمود تا فرزند خويش را يافت و پس از لحظاتى دستورى را به فرزند خود ابلاغ كرد كه كوهها را متلاشى و قلبها را درهم مىشكند . ابراهيم به اسماعيل گفت : اى نور ديده من ! در خواب ديده‌ام كه به امر خدا بايستى تو را قربانى كنم ! رأى تو چيست ؟ ابراهيم عليه السّلام موضوع را با اسماعيل در ميان گذاشت تا دل خود را تسكين دهد ، چه اگر اين كار با موافقت اسماعيل انجام گيرد ، تحمل آن براى ابراهيم بهتر و آسانتر خواهد بود و امر خدا نيز به خوبى انجام خواهد شد .