محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
71
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
شهر از جمعيت خالى شده است و عبادتخانه از نگهبان و روحانى تهى گشته است ، زيرا همگى به خارج از شهر رفتهاند و كسى جز ابراهيم در شهر باقى نمانده است . ابراهيم عليه السّلام در بتكده ! آنگاه كه ابراهيم شرايط و محيط را مساعد ديد و يقين كرد جاسوسانى كه مراقب او بودند از شهر خارج شدهاند ، آهسته به بتخانه نزديك شد و نزد بتها شتافت . ابراهيم در بتكده محيط وسيعى را يافت كه از بت انباشته بود و تعدادى بت نيز در اطراف معبد پراكنده بودند و در زير پاى بتها خوراكيهاى فراوانى انبار شده بود . ابراهيم عليه السّلام چون وارد بتخانه شد از روى سرزنش و بىاعتنايى روبه بتها نمود و گفت : چرا غذا نمىخوريد ؟ سخن او را نشنيدند و پاسخى از آنها دريافت نكرد . بار ديگر به آنها خطاب كرد : چرا حرف نمىزنيد ؟ سپس در پاسخ خود گفت : سنگهاى تراشيده چگونه سخن بگويند و چوبهاى موريانه خورده چگونه قدرت درك داشته باشند ؟ ابراهيم عليه السّلام در برخورد با بتها ، بيشتر به عيبجويى از قوم خود پرداخت ، بتهايى را كه قوم او خداى خود قرار داده بودند مورد ملامت قرار داد . ابراهيم با دست به صورت بتها مىزد و با پاى خود آنها را پرتاب مىكرد . آنگاه كه غضب او عليه بتها شدت پيدا كرد و آتش انتقام ابراهيم شعلهور شد ، تبرى برداشت و به سراغ بتها رفت ، چوبها را شكست و سنگها را خرد كرد . ابراهيم تمام بتها را شكست و ريزريز كرد و غير از بت بزرگ هيچكدام از بتها را سالم باقى نگذاشت . ابراهيم بت بزرگ را سالم گذاشت تا پايه احتجاج خود را به گردن او آويزد و آنگاه كه مخالفين وارد بتخانه مىشوند پيش آيند و از بت بزرگ سوال كنند چه كسى به بتكده بىاحترامى كرده و بتها را درهم شكسته است ؟ و چون ديدند بتها حرفى نمىزنند و درك ندارند و قادر به دفاع از خود و معرفى دشمن خود نيستند ، به انحراف خود پىبرند و به راه راست هدايت گردند و دست از مقاومت بردارند .